پایگاه پرچم های سیاه | آخرین اخبار ایران و جهان / یادداشت / اشعار مذهبی / زهرا اگر نبود ولایت نداشتیم/گمراه می‌شدیم و هدایت نداشتیم

خبرنامه دانشجویان ایران: به بهانه 20 جمادی الثانی، روز ولادت حضرت فاطمه الزهرا(س)، مجموعه ای از زیباترین اشعار در وصف این بانوی بزرگوار جمع آوری کرده ایم که می توانید آن‌ها را در زیر بخوانید:

پرواز می دهیم که بال و پرت کنیم
معراج می بریم که پیغمبرت کنیم
دیگر بس است خلوت چله نشینی ات
وقتش رسیده است مقرب ترت کنیم

زهرا اگر نبود ولایت نداشتیم/گمراه می‌شدیم و هدایت نداشتیم

زهرا اگر نبود ولایت نداشتیم/گمراه می‌شدیم و هدایت نداشتیمReviewed by مرتضی سرمدیان on May 12Rating:
دسته گل قدیمی خود را از این به بعد
دست تو می دهیم که تاج سرت کنیم
حالا نماز شکر بخوان فدیه ات بده
تا صاحب زلال ترین کوثرت کنیم
می خواستیم فرق کنی با پیمبران
می خواستیم  آینه ی دیگرت کنیم
این سیب را بگیر و برای خودت ببر
وقتش شده است فاطمه را دخترت کنیم
شایسته است با پدر فاطمه شدن
از خانواده ی پسری ابترت کنیم
می خواستیم نسل تو زهرا نسب شود
ضرب المثل برای عجم تا عرب شود
خورشید، آفتابی انور فاطمه است
صبحی اگر که هست بدهکار فاطمه است
آیینه اش سه مرتبه خود را ظهور داد
پیغمبر و علی همه تکرار فاطمه است
هر جلوه ای که جلوه ی نوری نمی شود
زهرا شدن  فقط و فقط کار فاطمه است
شام زفاف پیرهن کهنه می برد
این تازه اولین شب ایثار فاطمه است
فردا اسیر دست جهنم نمی شود
امروز هر کسی که گرفتار فاطمه است
زهرا اگر نبود ولایت نداشتیم
گمراه می شدیم و هدایت نداشتیم
زهرا بنا نداشت خودش را بنا کند
می خواست بنده باشد و یا ربنا کند
مثل علی عروج نمازش امان نداد
اصلاً به پای پر ورمش اعتنا کند
تا که مدینه از گل توحید پر شود
کافی است در قنوت خدا را صدا کند
طبق روال هر شب جمعه نشسته تا
قبل از خودش سفارش همسایه را کند
دستی که پیش خانه ی زهرا دراز نیست
در شرع بر جناز ه ی آن کس نماز نیست
او آمد و خزان زمین را بهار کرد
بر شاخه ها شکوفه ی عصمت سوار کرد
آیا بدون مُهر مناجات فاطمه
می شد به سجده کردن خود افتخار کرد؟
وقتی شب زفاف پیمبر رسید و بعد
بین علی و فاطمه تقسیم کار کرد
خوشحال شد تمامی احساس معجرش
وقتی رسول فاطمه را خانه دار کرد
آن هم برای حاجت مسکین شهر بود
روزی اگر ز حادثه میل انار کرد
اخلاص پینه هایش همیشه زبان زد است
از بس که دست فاطمه در خانه کار کرد
وقتی تمام قاطبه ها بی حماسه بود
خود را خمیده کرد ولی ذوالفقار کرد
پس می شود برای عوض کردن زمان
نو آوری فاطمه را اختیار کرد
بی فاطمه که شیعه شکوفا نمی شود
شیعه مرید دشمن زهرا نمی شود
دنیا ندیده است سفر های این چنین
جز در هوای فاطمه پرهای این چنین
دیروز می شدند درختان بدون سر
امروز می دهند ثمر های این چنین
سر می دهیم و منت یاغی نمی کشیم
همواره سر خوشیم به سرهای این چنین
دارد بساط کفر زمین جمع می شود
پیچیده در زمانه خبرهای این چنین
اصلاً بعید نیستکه او رو کند به ما
از مادری چنان و پسرهای این چنین
لبنان مگر چه داشت به جز نام فاطمه
آری عجیب نیست ظفرهای این چنین
دل های ما همیشه پر از یاد فاطمه است
این سرزمین قلمرو اولاد فاطمه است
***علی اکبر لطیفیان***
و زمین مثل خیمه گاهی بود
که تمامش پر از سیاهی بود
تو رسیدی و این رسیدن تو
شکلی از رحمت الهی بود
ماه حالا تویی وَ یا خود ماه؟
که خودش هم سر دو راهی بود
ماه؟ زهرا؟ چه می نویسم من
کار من کار اشتباهی بود
تو ببخشم که وصف تو دریا
کاغذ طبع شعر کاهی بود
کاغذم از تلاطمت خیسم
کاش باشم قلم که بنویسم
تا نبودی جهان خیالی بود
سال ها از بهار خالی بود
بی تو حتی وجود هر انسان
مبهم و گنگ و احتمالی بود
همه ی سفره قناعتتان
چند تا کاسه ی سفالی بود
نه بهاری که با علی بودی
همه اش پر ز بی سوالی بود
هر کجایی که می رسیدی تو
برکت از آنٍ آن اهالی بود
عشق را سمت خویش می خواندی
هر زمان آسیاب گرداندی
تویی آنکس که کس نفهمیدش
چشم دنیاییان نمی دیدش
تو نبودی ولی خیالت را
داشت آدم زمان تبعیدش
و تو آن سیب نوبری بودی
که برتی خودش خدا چیدش
و نهالی رسیده بودی که
خشکسالی رسید و خشکیدش
روزگاری ستاره ها دیدند
ماه افتاد پیش خورشیدش
ماه بودی برای خورشیدی
خوب شد بیش از این نتابیدی
خطبه ات کار نص قرآن کرد
چهره ی شهر را نمایان کرد
خطبه ات جای خود، یهودی را
یک شبه چادرت مسلمان کرد
چه قدر دست های مادریت
گندم آسیاب را نان کرد
چه قدر ظرف آب نیمه شبت
عطش عشق را دو چندان کرد
عشق را پیچ و تاب می دادی
به حسینت که آب می دادی
آنکه با او پر از صفا بودی
تشنه هرگز نبود تا بودی
ساقی ظرف آب نیمه ی شب
راستی کربلا کجا بودی؟
نکند لا به لای آن صحرا
فکر یک تکه بوریا بودی
با همان چادری که خاکی شد
آمدی دست بر عصا بودی
آسمان غرق بیقراری شد
پیکر ماه نیزه کاری شد
***علی زمانیان**
روشن شده است چشم شب از انتظار تو
ای آفتاب، سایه نشین در مدار تو
هر صبحدم به تیرمناجات می شود
چابک ترین غزال اجابت شکار تو
دیگر شگفت نیست مسیح آفرین شوی
گل های مریم اند همیشه کنار تو
باشد فدک به دست تو یا دست دیگری
سبز است باغ های خدا از بهار تو
افطار تو نخواست که انفاق جان دهد
هر چند جان نداشت لب روزه دار تو
گفتی امام نیز همانند کعبه است
ای پاسدار قبله شدن افتخار تو
جوشید در زلالی اندیشه حسن
صلحی که جاری است چنان چشمه سار تو
آری چه خوش نشست در آیینه حسین
تصویری از حماسه خورشید وار تو
جای تو را که هیچ کسی پر نمی کند
زینب مگر هماره شود یادگار تو
آن دست که صلابت روز و شب آفرید
از باغ پر طراوت تو زینب آفرید
دارند عقل و عشق اگر چه جدال ها
گفتند ما کجا و مقام محال ها
صحرا چگونه شوق تو را تاب آورد
وقتی که می رمند به سویت غزال ها
عیسی به گاهواره اگر لب گشوده است
داری به بطن مادرت ازاین کمال ها
گفتی که آب ها همه مهریه تواند
ای روشنای خانه تو از زلال ها
این جا نشد به کنه کمال تو پی برند
یعنی که تنگ بود برایت مجال ها
این قدر خانه ساده مگر می شود بگو
رازی مگر نهفته به قلب سفال ها
جبرییل هم برای تسلی خاطرت
بر خاک می نهد به کنار تو بال ها
با واژه ها مقام تو معنی نمی شود
نتوان به بی مثال رسید از مثال ها
ماییم و مدح روح به جان ها روان شده
آن قبل آفرینش خود امتحان شده
هر حاتمی که دامن احسان گرفته بود
از دست پر کرامت تو نان گرفته بود
تا پا نهاد تور تو در خانه علی
آیینه تو جلوه دو چندان گرفته بود
آری یهودی از تب خورشید چادرت
عطر هزار سائقه ایمان گرفته بود
خورشید بود خیس خجالت که هر سحر
در آسمان چشم تو باران گرفته بود
عمرت کمی بلندتر از سوره تو بود
آن هم در ابتدای تو پایان گرفته بود
سجاده دید پای ورم کرده تو را
از بس تب عبادت تو جان گرفته بود
بر جانماز خویش اگر سایه می کنی
اول دعا چقدر به همسایه می کنی
از بس که روشن است طلوع پگاه تو
خورشید ذره ای ز خیل سپاه تو
از خاطرات شعب ابی طالبت بگو
آن جا که بوی درد شکفته است پگاه تو
خیره شده است دیده کروبیان عرش
وقتی که نور می دمد از سمت ماه تو
آری دو بیت در غزل صائب آمده است
آن شاعری که نور گرفته است از نگاه تو
بوی گل از ادب نکند پای خود دراز
درسایه گلی که بود خواب گاه تو
فردا چه خاک های ندامت به سر کند
امروز هر دلی که نشد خاک راه تو
آری نداشتی تو بدون علی نظیر
شایان کوثر است شود همسر غدیر
دریا به یاد نور تو در امتداد بود
صحرا به شور و شوق تو در گرد باد بود
شب های جمعه این دل زائر به کربلا
با شوق عطر سیب حضور تو شاد بود
حتی دمی که خواستی از مرتضی انار
انفاق آن به سایل مسکین مراد بود
در مزرع تو امر به معروف دانه داشت
در باغ تو شکفته ترین گل جهاد بود
حتی میان آینه خطبه های تو
تصویرهای روشنی از اتحاد بود
مادر برای امت اسلام بوده ای
آن سان که وصف ام ابیها به یاد بود
از یازده ستاره ات امت امام یافت
این گونه بود دین خدا انسجام یافت
جز مهر انتظار ز جانان نمی رود
آری کرامت از دل باران نمی رود
آن دل که با ولای علی عهد بسته است
جز در ره ابوذر و سلمان نمی رود
یاد حضور روشن فرزند آفتاب
ازکوچه باغ های جماران نمی رود
با آن که می رود ز دل آنکه ز دیده رفت
هرگز ز سینه یاد شهیدان نمی رود
دشمن اگر چو ابهره آید به معرکه
پیروز از میانه میدان نمی رود
لطف تو بود و غیرت فرزندهای تو
از یاد ما حماسه لبنان نمی رود
تا جان به آستانه توحید برده ایم
چون ذره ایم و بهره خورشید برده ایم
***حجت الاسلام والمسلمین جواد محمد زمانی***
نشسته ام بنویسم که بال یعنی تو
عروج کردن سمت کمال یعنی تو
نشسته ام بنویسم تصورت، هیهات
فراتر از جریان خیال یعنی تو
محبت تو همان آیینه است و مهرت آب
تو آب و آینه ای پس زلال یعنی تو
ز برگ های تو بوی رسول می آید
گل محمدی بی مثال یعنی تو
مسیر رد شدنت را کسی نگاه نکرد
جمال زیر نقاب جلال یعنی تو
تو نور و نورٌ علی نور و خالق النوری
تو از تصور خاکی نشین ما دوری
تو آن دعای رسولی که مستجاب شدی
برای خانه ی خورشید آفتاب شدی
یگانه دختر احمد شدن مراد نبود
برای ام ابیهایی انتخاب شدی
تو مرتضی نشده این همه صدا کردی
تو مصطفی نشده صاحب کتاب شدی
علی به پای تو شد ذره ذره آب و سپس
تو هم به پای علی ذره ذره آب شدی
تو عادلانه ترین فیضی و دو تا نه سال
نصیب روح نبی و ابوتراب شدی
تو آفتاب رسولی و آسمان علی
تو روح سینه ی پیغمبری و جان علی
شب سیاه بگیرد تمام دنیا را
اگر ز خلق بگیرند نام زهرا را
هزار سال به جز آستانه ی کرمت
نبرده ایم در خانه ای تمنا را
ز روی عاطفه خوابت نمی برد شب ها
اگر روا نکنی حاجت گداها را
قرار نیست به نان مدینه لب بزنی
ز سفره ات نگرفتند رزق بالا را
برای آن که مقام تو را نشان بدهند
نموده اند فراهم بساط فردا را
دل رسول خدا را اسیر درد مکن
مگیر از سخن خویش لفظ «بابا»را
بگو پدر که نبی را حیات می بخشی
ز درد و غصه دلش را نجات می بخشی
زمین بدون نگاهت تب بهار نداشت
شبیه کوه بلندی که آبشار نداشت
بعید نیست ببخشی همه قیامت را
نمی شود ز تو این گونه انتظار نداشت
دعای پشت سر تو مراد مولا بود
و گر نه هیچ نیازی به ذوالفقار نداشت
بهشت، منزل توست این همه طلب دارد
و گر نه هیچ کسی با بهشت کار نداشت
دوازده نخ وصله به چادرت دیدند
به ساده زیستیت عمر روزگار نداشت
همه جهیزیه ات بود چند ظرف گلین
تجملات برای تو اعتبار نداشت
شب عروسی خود یاد قبر افتادی
شکوه رخت نوات را به سائلی دادی
بهشت هستی و عطر معطری داری
همیشه آب و هوای مطهری داری
به نیمی از نفست انبیا بزرگ شدند
تو از قدیم دم ذره پروری داری
صحیفه ی تو تماماً تنزل وحی است
از این لحاظ تو قرآن دیگری داری
یتیم مکه بدهکار مهربانی توست
تو گردن پدرت حق مادری داری
یگانه علت غایی خلقتی زین رو
تو با تمامی خلقت برابری داری
ظهور ظاهرت انسان و باطنت حوراست
ولایتی که تو داری ولایت کبراست
نبینم از نفست آه آه می ریزی
شبیه برگ گلی گاه گاه می ریزی
تو دست و سینه و پهلو می آوری داری…
به پای شیر خدایت سپاه می ریزی
میان این همه درگیری ای شکسته غرور
به دست بسته ی مولا نگاه می ریزی
چه قدر فکر حسینی به فکر گودالی
چه قدر اشک بر این بی پناه می ریزی
صدای کشته ی گودال را بلند مکن
به گیسویی که کف قتلگاه می ریزی
***علی اکبر لطیفیان***
دری به سمت حیاط تجلی اش وا کرد
سپس نشست و خودش را کمی تماشا کرد
و آن همه عظمت را کمی به نور کشید
و نور را به تجسم کشید و انشا کرد
سپس واشرقت الارض و سما نوشت
و بر زمین و زمان آیه آیه املا کرد
و بسته شد همه چشمهای ما وقتی
که نور آینه در آینه تجلا کرد
زلال آبی خود را به روی آینه ریخت
تمام مهر خودش را به اسم دریا کرد
باسم نور علی نور ،این الهه نور
فرشته ای شد و بال اراده را وا کرد
سپس به سمت خدایش  پرید و زهرا شد
خدا تجلی خود را به نام زهرا کرد
بگیر دست گدا را بحق ساداتی
بحق فاطمه یا فاطر السمواتی
سلام مادر آئینه های خورشیدی
سلام مادر این  بچه های توحیدی
چگونه سجده گذاریم روز مادر را
که مهر مادریت را به شیعه بخشیدی
اگر نگاه تو افتاده سمت ما حتماً
تو برق شوق علی را به چشممان دیدی
سبد سبد دل ما را به دست سبز خودت
از آسمان شجرهای طیبه چیدی
از آن به بعد اگر چه مزار تو مخفی است
ولی به جز دل ما هیچ جا نگنجیدی
از آن به بعد شعاع ولایتت با ماست
از آن به بعد علی در علی درخشیدی
اگر که کشور ما ایمن است از فتنه
برای اینکه شب راحتی نخوابیدی
به دستهای قنوتت دخیل می بندیم
و چشمه های بلا را به بیل می بندیم
همیشه نان جو سفره ات تبسم داشت
و از صفای همین سادگی تکلم داشت
ولی ملائکه ها هم همیشه می دیدند
که سائل در این خانه نان گندم داشت
به روی دست قنوتت چه پرورش دادی
که این همه کف پایت گل تورم داشت
همینکه روی گرفتی زمرد نابینا
چقدر درس نجابت برای مردم داشت
چهل یهود مسلمان چادر تو شدند
ببین چه معجزه هایی لباس خانم داشت
همینکه خون خدا در رگ تو می جوشید
حسین حسین به روی لبت ترنم داشت
برای حق فدک ایستادی ای بانو
اگر چه پهلوی یاست کمی تالم داشت
بگو که داغ گذارند روی دست عقیل
که باز زنده شود قصه عدالت ایل
به اسم فاطمه هر واژه موشکافی شد
و با وجود تو شعر خدا قوافی شد
تمام خلقت عالم ورق ورق بودند
تو آمدی و کتاب خدا صحافی شد
تو آمدی و نماز هزار پیغمبر
برای آمدنت مثل یک تجافی شد
تو آمدی هزاران رسول می گفتند
رسالت همه انبیاء تلافی شد
تو آمدی و علی داشت دور تو می گشت
و این طواف در عالم عجب طوافی شد
محبت تو برای ملاک خوب و بدی
به روی دست خدا مثل ظرف صافی شد
به رنگ سبز پیمبر بگیر دست مرا
به رسم عطفه مادر بگیر دست مرا
و انبیای الهی که بی بدیل شدند
برای درک شب قدر تو گسل شدند
به هم کلامی تو عده ای کلیم شدند
کنار سفره تو عده ای خلیل شدند
و عده ای به نگاهت عزیز مصر شدند
پیمبران بزرگی از این قبیل شدند
و عده ای که به بال قنوت تو خوردند
به یک دعای تو یکباره جبرئیل شدند
فرشته های خدا هم یکی یکی بانو
به رشته های نخ چادرت دخیل شدند
کمی محبت تو به سنگها زده شد
که سنگها همگی گوهری اصیل شدند
بیا و چشمه ما را کمی زلالی کن
مرا غبار قدوم همین اهالی کن
نشسته ام که به دست آورم نگاهت را
به آسمان بزنم تا غبار راهت را
ز روسیاهی من شب به شرم می افتد
سپید کن شب تاریک روسیاهت را
چقدر گریه برایم نموده ای مادر
بمیرم اینکه نبینم من اشک و آهت را
کدام روضه بخوانیم و باز گریه کنیم
کدام روضه محبوب و دلبخواهت را
چقدر غیرت خورشیدیت شکست آنروز
که ریسمان زده بودند دست ماهت را
میان کوچه تو را می زدند ای مادر
بمیرم اینکه علی دید قتلگاهت را
همان کسی که در آن کوچه ها جسارت کرد
به کربلا کفن پاره پاره غارت کرد
***رحمان نوازنی***
ین محراب ازل گرم سجودی بانو
اولین فاطمه صبح وجودی بانو
سرّ «لولاک» که تکلیف مرا روشن کرد
علت خلقت افلاک تو بودی بانو
کس ندانست که جبریل نگاهت یک عمر
با خدا داشت عجب گفت و شنودی بانو
هر سحرگاه تو معراج دمادم داری
بال پرواز تو نشناخت فرودی بانو
باز از جنت الاعلای تو سمت ملکوت
هر ملک آمده با کشف و شهودی بانو
پلک بر هم زدی و عشق به جریان افتاد
صد و ده پنجره اعجاز گشودی بانو
آمدی آینه نور الهی باشی
حسن مطلق شوی و لا یتناهی باشی
عصمت حضرت حق شد متجلی در تو
می‌فرستد خود الله تحیت بر تو
روی لب زمزمه نابِ تبسم داری
با خدایت چه کلیمانه تکلم داری
آسمان با تو و تسبیح لبت مأنوس است
روشنی بخش دل و جان تو «یا قدّوس» است
آمدی آینه عصمت ایزد باشی
آمدی ام ابیهای محمد باشی
نبی الله به دیدار تو عادت دارد
با تماشای تو هر لحظه عبادت دارد
قلب پر مِهر تو گنجینه الاسرار نبی‌ست
کوثری! سهم جهان در طلب تشنه لبی‌ست
آمدی فاطمه صبح ازلی روشن شد
آمدی فاطمه چشمان علی روشن شد
چشم مولا که شد از نور تو روشن ای ماه
گفت: لا حول و لا قوه الا بالله
نام تو فاطمه یا فاطمه تسبیح علی ست
یاد تو لحظه اعجاز مفاتیح علی ست
عاشقانه تو که با یاد علی می خوانی
دم به دم در همه جا نادعلی می‌خوانی
شده تسبیح لبت نغمه حیدر حیدر
ذکر هر روز و شبت نغمه حیدر حیدر
با تو تکلیف قدر حکم قضا معلوم است
در کنار تو دگر صبر و رضا معلوم است
تو که در بندگی و زُهد و وفا دریایی
پاره قلب نبی، انسیه الحورایی
لحظه هایت همه ایثار، صداقت، تقوا
راضیه، مرضیه ، صدیقه ، زکیّه ، زهرا
حب تو موهبت حضرت حق در دل هاست
خانه ات تا به ابد مقصد سرمنزل هاست
خانه ساده ات از صدق و صفا لبریز است
قلب سجاده ات از شور دعا لبریز است
رحمت و جود و سخا جلوه ای از آیه توست
که مُقدّم به تو یا فاطمه همسایه توست
خانه داری تو که شهره آفاق شده
عرش أعلی به تماشای تو مشتاق شده
هر کس از باغ بهشت تو سخن می‌گوید
از بزرگی و کرامات حسن می‌گوید
بر سر دوش نبی نور دو عینی داری
جان عالم به فدایت! چه حسینی داری
در کرمخانه لطف تو مقرب باشد
هر که خاک قدم حضرت زینب باشد
قدر یک گوهر یکدانه تو مکتوم است
ام کلثوم تو مانند خودت مظلوم است
از نگاه تو فقط نور خدا می‌بارد
هر کسی نام تو را روی لبش می‌آرد
نا خود آگاه دلش چشمه ای از ایمان است
هر کسی نیست در این دایره سرگردان است
بین دستان تو دستاس اگر می‌گردد
گردش کون و مکان هم به تو بر می‌گردد
آسمان محو تو و این همه معصومیّت
گرهی زد به پر چادر تو با نیّت
چادرت مظهر تقوا و عفاف است ببین
آسمان دور سرت گرم طواف است ببین
هر کسی نزد تو احساس بهشتی دارد
چادرت رایحه یاس بهشتی دارد
چه بگویم که بود فاطمه جان درخور تو
عالمی گشته مسلمان تو و چادر تو
مدحت ای سوره بی خاتمه کی کار من است
شرح اوصاف تو یا فاطمه کی کار من است
جنتی هست اگر، شمس دل افروزش تو
عالمی هست اگر، ماه شب و روزش تو
کیست که رتبه والای تو را دریابد
خاک زیر قدمت مرتبه زر یابد
آب مهریه تو گشته و تطهیر شده
در دل شیعه فقط مهر تو تکثیر شده
حب تو روشنی عرصه محشر باشد
در دل هر که ولای تو و حیدر باشد
می‌شود با نظر لطفت الهی، مادر
به سوی جنت الاعلای تو راهی، مادر
این تویی که همه جا اذن شفاعت داری
تو که در هر نفست صبح هدایت داری
انقلاب تو شده مبدأ ایمان مادر
شده مدیون تو و خون تو قرآن مادر
با وفاداری تو راه ولایت باقی‌ست
راه ایثار و صبوری و شهادت باقی‌ست
یک تنه در وسط کوچه قیامت کردی
بسته شد دست علی و تو امامت کردی
با قیامت به همه درس بصیرت دادی
تو به دین بار دگر شوکت و عزّت دادی
نقش یا فاطمه سر بند مجاهدها شد
امتداد ره تو نهضت عاشورا شد
مکتب سرخ تو الحق که حسینی ها داشت
نسل نورانی‌ات ای عشق، خمینی ها داشت
ماند نام تو و در کل جهان نامی شد
نور تو مطلع بیداری اسلامی شد
همه دنیا شده فریاد عدالت خواهی
کاش این جمعه شود با مددِ تو راهی
آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
عالمی منتظر گفتن بسم الَّه اوست
کاش می‌آمد و بودیم کنارش، یارش
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
***یوسف رحیمی***
دنیا به کام تلخ من امشب عسل شده است
شیرین شده است و ماحصلش این غزل شده است
تاثیر مهر مادریت بوده بر زبان
این واژه ها اگر به تغزل بدل شده است
مادر! حضور نام تو در شعر های من
لطف خداست شامل حال غزل شده است
غیر از تو جای هیچ کسی نیست در دلم
این مسأله میان من و عشق حل شده است
سیاره ای که زهره نشد آه می کشد
آه است و آه  آنچه نصیب زحل شده است
زهرایی و تلألو نور محبتت
در سینه ام ز روز ازل لم یزل شده است
با نام تو هوای غزل معنوی شده است
بی اختیار وارد این مثنوی شده است
هرگز نبوده غیر تو مضمون بهتری
تنها تویی که بر سر ذوقم می آوری
نامت مرا مسافر لاهوت کرده است
لاهوت را شکوه تو مبهوت کرده است
از عرش آمدی و زمین آبرو گرفت
باید برای بردن نامت وضو گرفت
نور قریش! تا که تویی صاحب دلم
غرق خداست شعب ابی طالب دلم
عمرت نفس نفس همه تلمیح زندگی است
حرفت چراغ راه و مفاتیح زندگی است
از این شکوه، ساده نباید عبور کرد
باید مدام زندگیت را مرور کرد
چون زندگیت ساده تر از مختصر شده است
پیش تجملات، جهازت سپر شده است
آیینه ای و سنگ صبور پیمبری
در هر نفس برای پدر مثل مادری
اشک شما عذاب بهشت است، خنده کن
لبخندت آفتاب بهشت است، خنده کن
دنیای ما نبوده برازنده ی شما
هجده نفس زمین شده شرمنده ی شما
آیینه ای نهاده خدا بین سینه ام
حس می کنم مزار تو را بین سینه ام
مانند آن خسی که به میقات پر کشید
قلبم به سوی مادر سادات پر کشید
***سید حمیدرضا برقعی***
این کیست، این که محو تماشای خود شده
پیش از ظهور، مادرِ بابای خود شده
در بی زمانِ مانده به میلاد، سر بلند
از امتحانِ روشن فردای خود شده
با سیزده مناره خدا را صدا زده
قد قامت بلند مصلّای خود شده
منظومه های شمسی او بی نهایتند
گرم شکوه دیدن ژرفای خود شده
عقل فرشته ها که به جایی نمی رسد
خود پاسخِ شگفت معمّای خود شده
حالا علی برای علی جلوه کرده است
آئینه ی تلألؤ همتای خود شده
اصلاً خدا هر آن چه که می خواست، او شده
این کیست این که حضرت زهرای خود شده؟!
اشراق آسمانیِ رازِ تبارک است
صبح نزول سوره کوثر مبارک است!
دل می بری غزل غزل از این ترانه ها
شیواترین عزیزترین مادرانه ها
تسبیح را به دست بگیر و ببین که باز
معراج می روند همین دانه دانه ها
با آیه های سوره قدر آمدی که ما
ایمان بیاوریم به آن بی نشانه ها
هر صبح با سلام پیمبر طلوع توست
تنها بهانه ی پدرت از بهانه ها
آتش گرفت اگر تن تب دارمان چه غم
نورِ «دعای نورِ» تو سر زد به خانه ها
یا نور! فوق نور، علی نور ، نورِ نور
خورشید می شویم از این جاودانه ها
ای کاش زیر سایه سادات جا کنیم
نانی خوریم و حق نمک را ادا کنیم
سرو آمدی که پایِ علی همسری کنی
اصلاً رسیده ای که علی پروری کنی
با خطبه ات حماسه ای از واژه ها شکفت
شاید زمان آن شده پیغمبری کنی
تو از خودت برای خدا خرج می کنی
تا پاسداری از شرف سنگری کنی …
که ریشه ولایت از آن آب می خورد
تا سایه ای بگیرد و حق گستری کنی
نهج البلاغه خوان مدینه، طنین تو
پیچیده تا که شرح علی محوری کنی
شیرازه عفاف و حیا و وقار و صبر
تنها به دست توست که مرد آوری کنی
ما شیعه زاده ایم به این دل خوشیم که
بیمار می شویم کمی مادری کنی
بانو به قول خواجه هواخواهِ خدمتیم
جا ماندگان قافله های شهادتیم
یادش بخیر یاد شهیدان یکی یکی
شوریده های حضرت باران یکی یکی
خرّم شده است شهر به شهر دیارمان
از خون گرم و قامت ایشان یکی یکی
جبهه گرفته بوی تو را که گرفته ای …
سرهای سرخ بر سر دامان یکی یکی
کم کم پیامشان که فراگیر می شود
گل می کنند غزّه و لبنان یکی یکی
بحرین و مصر و تونس و صنعا ز خواب جست
از انقلاب پیر جماران یکی یکی
اکنون رسیده است زمانش که بشکنند
طاغوت های سنگی انسان یکی یکی
با بیرق ولیّ زمان می زنیم پا …
بر قله های دانش دوران یکی یکی
بر لب فرشته نام تو آورد گریه کرد
سجّاده درد پای تو حس کرد گریه کرد
جان می دهیم و از درتان پر نمی زنیم
موجیم و سر به ساحل دیگر نمی زنیم
وقتی که حرف، حرفِ ولایتمداری است
ما دم ز غیر تا دم آخر نمی زنیم
وقتی که امر نایبتان فرض جان ماست
سنگ کسی به سینه ی باور نمی زنیم
ما را فقط به پای ولایت نوشته اند
ما سینه پای بیرق دیگر نمی زنیم
با ذوالفقارِ نامِ علی پا گرفته ایم
ما درس خود ز مکتب زهرا گرفته ایم
***حسن لطفی***
*از وبلاگ حسینیه*
دل که آشفته شود زلف پریشان هیچ است
پیش مشتاقی ما چاک گریبان هیچ است
کرم اهل کرم بیشتر از خواهش ماست
خواهش دست گدا نزد کریمان هیچ است
آنقدر معجزها از هنر تو دیدیم
که بنا کردن این دل دل ویران هیچ است
سربلندیم اگر سایه ی تو بر سر ماست
پیش این سایه ی تو تاج سلیمان هیچ است
خِلقت طینت تو بس که لطافت دارد
گر بریزند به پای تو گلستان هیچ است
ما به جمهوری زهرایی خود مینازیم
وَرنه بی فاطمه که خطه ی ایران هیچ است
مِهر زهراست به ما رنگ و بویی بخشیده
نام زهراست به ما آبرویی بخشیده
زیر پای تو می افتند سر اگر بنویسند
در هوای تو می افتند پَر اگر بنویسند
نسبت ام ابیهاست که شایسته ی توست
اشتباه است تو را دختر اگر بنویسند
باز قرآن کریم است ندارد فرقی
جای هر سوره فقط کوثر اگر بنویسند
قصد کردم پس از امروز هزاران دفعه
بنویسم زهرا ، مادر اگر بنویسند
بی گمان یاد نخ چادر تو می افتیم
از مقامات تو در محشر اگر بنویسد
به مقام تو اضافه نشود نام تو را
یا نبی یا علی دیگر اگر بنویسند
نه نبی ، بلکه نبوت  شده عزتمندت
نه علی ، بلکه ولایت شده گردنبندت
عرش را دیدم جای تو به یادم آمد
قرب انگشت  نمای تو بیادم آمد
در عبودیت تو کُنه ربوبیت بود
باصفات تو خدای تو  به یادم آمد
روحِ  روح القُدست بود که فرمود : اقرا
در حرا نیز صدای تو  به یادم آمد
خواستم روی نماز شب تو فکر کنم
ورم کهنه ی پای تو به یادم آمد
قُوت دنیا و قنوت تو به هم مرطبتند
حرف “نون ” بود و دعای تو به یادم آمد
غصه خوردم که به افطار چرا لب نزدی
لب خوشحال گدای تو به یادم آمد
گرد و خاک حرمی را که نداری بفرست
درد دارم که دوای تو به یادم آمد
قبر تو گُهر دنیاست و دنیا صدف است
جلوه ای از حرم گم شده ات در نجف است
قصدت این بود فقط یار علی باشی و بس
ظرف نُه سال گرفتار علی باشی بس
از مقامات خودت دم نزدی تا که فقط
باعث گرمی بازار علی باشی و بس
بازوی تازه شکسته شده از یادت رفت
تا که هر لحظه نگهدار علی باشی و بس
خواستی میخ تو را بند کند تا شاید
مثل یک عکس به دیوار علی باشی و بس
***علی اکبر لطیفیان***

درباره مرتضی سرمدیان

پیشنهاد میکنیم

هفت سین

آقا خودت برای خودت دعا کن

آقا خودت برای خودت دعا کنReviewed by مدیریت پرچم های سیاه شرق on Mar 20Rating: …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

14 + یازده =

Watch Dragon ball super