در ميان کاروان حج ، عازم مکه بودم ، پارسايى تهيدست در ميان کاروان بود، يکى از ثروتمندان عرب ، صد دينار به او بخشيد، تا در صحراى منى گوسفند خريده و قربانى کند، در مسير راه رهزنان خفاجه (يکى از گروههاى دزدهاى وابسته به طايفه بنى عامر ) ناگاه به کاروان حمله کردند، و همه دار و ندار کاروان را چپاول نموده و بردند، بازرگانان به گريه و زارى افتادند، و بى فايده فرياد و شيون مى زند.

عدم دلبستگى پارسا به دارایى

عدم دلبستگى پارسا به دارایىReviewed by مرتضی سرمدیان on Oct 10Rating:

گر تضرع کنى و گر فریاد

دزد، زر باز پس نخواهد داد

ولى آن پارساى تهیدست همچنان استوار و بردبار بود و گریه و فریاد نمى کرد، از او پرسیدم مگر دارایى تو را دزد نبرد؟

در پاسخ گفت : آرى دارایى مرا نیز بردند، ولى من دلبستگى به دارایى نداشتم که هنگام جدایى آن ، آزرده خاطر گردم .

نباید بستن اندر چیز و کس دل

که دل برداشتن کارى است مشکل

گفتم : آنچه را (در مورد دلبستگى ) گفتى با وضع من نسبت به فراق دوست عزیزم هماهنگ است ، از این رو که : در دوران جوانى با نوجوانى دوست بودم ، و بقدرى پیوند دوستى ما محکم بود که همواره بر چهره زیبایى او مى نگریستم ، و این پیوستگى مایه نشاط زندگیم بود.

مگر ملائکه بر آسمان ، و گرنه بشر

به حسن صورت او در زمین نخواهد بود

ولى ناگاه دست اجل فرا رسید و آن دوست عزیز را از ما گرفت ، و به فراق او مبتلا شدم ، روزها بر سر گورش مى رفتم و در سوگ فراق او مى گفتم :

کاش کان روز که در پاى تو شد خار اجل

دست گیتى بزدى تیغ هلاکم بر سر

تا در این روز، جهان بى تو ندیدى چشمم

این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر

آنکه قرارش نگرفتى و خواب

تا گل و نسرین نفشاندى نخست

گردش گیتى گل رویش بریخت

خار بنان بر سر خاکش برست

پس از جدایى آن دوست عزیز، تصمیم استوار گرفتم که در باقیمانده زندگى ، بساط هوس و آرزو را بچینم ، و از همنشینى با افراد و شرکت در مجالس ، خوددارى کنم (و گوشه گیرى در حد عدم دلبستگى به چیزى را برگزینم .)

سود دریا نیک بودى ، گر نبودى بیم موج

صحبت گل خوش بدى گر نیستى تشویش خار

دوش چون طاووس مى نازیدم اندر باغ وصل

دیگر امروز از فراق یار مى پیچم چو مار

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

5 − 3 =

Watch Dragon ball super