شخصى در راه عشق ، دل از کف داده و دست از زندگى کشيده بود و راه وصول به معشوق و مرادش ، آسيب و خطر بسيار داشت ، به طورى که ترس ‍ مرگ و هلاکت وجود داشت ، زيرا معشوق همچون طعمه اى نبود که به سادگى به دست آورد، يا پرنده اى نبود که دامش افتد و اسير گردد.

شهید راه عشق

شهید راه عشقReviewed by مرتضی سرمدیان on Oct 7Rating:

چو در چشم شاهد نیاید زرت

زر و خاک یکسان نماید برت

او را نصیحت کردند که : ((از این خیال باطل دورى کن ، که گروهى نیز به خاطر عشق و هوس تو، اسیر و در زحمت مى باشند.)) او در برابر نصیحت ناصحان ، ناله کرد و گفت :

دوستان گو نصیحتم مکنید

که مرا دیده بر ارادت او است

جنگجویان به زور و پنجه و کتف

دشمنان را کشند و خوبان دوست

در جهان دوستى ، رسم نیست که بخاطر حفظ جان ، دل از عشق جانان (معشوق ) بردارند:

تو که در بند خویشتن باشى

عشق باز دروغ زن باشى

گر نشاید به دوست ره بردن

شرط یارى است در طلب مردن

گر دست رسد که آستینش گیرم

ورنه بروم بر آستانش میرم

خویشان و نزدیکان که به این عاشق دلسوخته توجه داشتند، از روى دلسوزى و مهربانى او را نصیحت کردند، سپس زنجیر بر پایش نهادند، که دست از عشق بردارد، ولى پند و بند آنها در او اثر نکرد:

دردا که طبیب ، صبر مى فرماید

وى نفس حریص را شکر مى باید

آن شنیدى که شاهدى بنهفت

با دل از دست رفته اى مى گفت

تا تو را قدر خویشتن باشد

پیش چشمت چه قدر من باشد؟

معشوق این عاشق شیفته ، شاهزازاده اى بود، ماجراى عشق سوزان و دل شوریده و گفتار پرسوز او را به شاهزاده خبر دادند، شاهزاده دریافت که خودش باعث بیچارگى عاشق شده است ، سوار بر اسب شد و به سوى آن عاشق دلسوخته حرکت کرد، وقتى که عاشق از نزدیک شدن مراد و معشوق با خبر شد، گریه کرد و گفت :

آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش

مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش

شاهزاده به او محبت فراوان کرد و از او دلجویى نمود و احوال او را پرسید که چه نام دارى و اهل کجا هستى و شغلت چیست ؟

ولى عاشق دلسوخته بقدرى غرق در دریاى محبت و عشق بود که فرصت نفس کشیدن نداشت :

اگر خود هفت سبع از بر بخوانى

چو آشفتى الف ب ت ندانى

شاهزاده به او گفت : چرا با من سخن نمى گویى ؟ که من در صف پارسایانم ، بلکه غلام حلقه به گوش آنها هستم .

در این هنگام عاشق دلسوخته به نیروى رابطه انس با محبوب ، و دلجویى معشوق ، از میان امواج دریاى عشق سر برآورد و گفت :

عجب است با وجودت که وجود من بماند

تو به گفتن اندر آیى و مرا سخن بماند!!

عاشق دلسوخته ، پس از این سخن نعره جانسوز بر کشید و جان سپرد:

عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست

عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم ؟

(آرى اگر دوست در آستان خانه دوست شهید شود، شگفت نیست ، بلکه شگفت آن است که عاشق به دیدار یار برسد در عین حال چگونه سالم و زنده بماند؟!)

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 4 =

Watch Dragon ball super