شاعرى نزد امير دزدها رفت و او را با اشعار خود ستود، امير دزدها دستور داد، تا لباس او را از تنش بيرون آورند و او را برهنه از ده بيرون کنند، دستور امير اجرا شد، شاعر بيچاره در سرماى زمستان با بدن برهنه ، از ده خارج شد،

مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان

مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسانReviewed by مرتضی سرمدیان on Oct 6Rating:

در این میان سگهاى ده به دنبال او مى رفتند، او مى خواست سنگى از زمین بردارد و آنها را از خود دور سازد، سنگى را دید که در زمین یخ زده بود، دست بر آن سنگ انداخت تا آن را از زمین بردارد، ولى آن سنگ بر اثر یخ زدگى ، از زمین کنده نمى شد، او از جدا کردن سنگ ، عاجز و ناتوان گشت و گفت : ((این مردم چقدر حرامزاده هستند، که سگ را براى آزار مردم رها کرده اند، و سنگ را در زمین بسته اند؟))

امیر دزدها، از دریچه اتاقش ، سخن (ناهنجار ) شاعر را شنید و خندید و گفت : ((اى حکیم ! از من چیزى بخواه تا به تو بدهم .))

شاعر گفت : ((من لباس خودم را مى خواهم ، رصینا من نوالک بالرحیل ((از عطاى تو به همین خشنودیم که ما را براى کوچ کردن از اینجا آزاد بگذارى .))

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان

دل امیر دزدها به حال شاعر بینوا سوخت ، لباس او را به او باز گردانید، به علاوه روپوش پوستینى با چند درهم به او بخشید.

درباره مرتضی سرمدیان

پیشنهاد میکنیم

داستان شوخی در دوستی

داستان شوخی در دوستیReviewed by پرچم های سیاه شرق on Mar 14Rating: ۵.۰ داستان شوخی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سیزده − 2 =

Watch Dragon ball super