پهلوان زور آزمايى بر اثر پرخورى و شکمبارگى به سختى و ناسازگارى روزگار مبتلا شده بود و بر اثر تهيدستى ، جانش به لب رسيده بود. نزد پدر رفت و از دشواريها و ناکاميهاى زندگى گله کرد و گفت : اجازه بده سفر کنم ، بلکه با قوت بازو، همت کنم و چيزى به دست آورم .

گفتگوى پدر با پسر در مورد سفر موفقیت آمیز

گفتگوى پدر با پسر در مورد سفر موفقیت آمیزReviewed by مرتضی سرمدیان on Oct 2Rating:

فضل و هنر ضایع است تا ننماید

عود بر آتش نهند و مشک بشایند

پدر گفت : اى پسر! این خیال باطل را از سر بیرون کن ، قناعت پیشه ساز، و خود را به خطر نیفکن ، که بزرگان گفته اند: ((بخت و سعادت به کوشیدن نیست ، و از حوادث تلخ روزگار گریز نمى باشد.))

کسى نتواند گرفت دامن دولت به زور

کوشش بى فایده است ، وسمه بر ابروى کور

اگر به هر مویت دو صد هنر باشد

هنر به کار نیاید چو بخت بد باشد

پهلوان گفت : براى سفر فایده هاى بسیار است مانند: شادى دل ، کسب درآمد مادى ، دیدن شگفتیها، تحصیل مقام و ادب ، افزایش مال ، فراهم آوردن معاش زندگى ، یافتن دوستان و تجربه روزگار، چنانکه رهروان راه سیر و سلوک گفته اند:

تا به دکان و خانه در گروى

هرگز اى خام ! آدم نشوى

برو اندر جهان تفرج کن

پیش از آن روز که ، کز جهان بروى

پدر گفت : اى پسر! همان گونه که گفتى منافع سفر، بسیار است ولى بطور قطع تنها، این منافع به یکى از پنج گروه مى رسد:

۱ – بازرگانى که با داشتن دارایى و کالاهاى تجارتى و غلامان و کنیزان دلربا و خدمتگزاران چاکر، هر روز به شهرى رود و هر لحظه از تفرج گاهى بگذرد و از نعمتهاى دنیا بهره مند گردد.

منعم به کوه و دشت و بیابان غریب نیست

هر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه ساخت

آن را که بر مراد جهان نیست دسترس

در زاد و بوم خویش غریب است و ناشناخت

۲ – دانشمندى که در گفتار، شیرین گوست و نیروى فصاحت و رسایى بیان دارد، چنین کسى هرجا رود، مردم از او احترام کنند و به او خدمت نمایند.

وجود مردم دانا مثال زر طلى است

که هر کجا برود قدر و قیمتش دانند 

بزرگ زاده نادان به شهر واماند

که در دیار غریبش به هیچ نستانند

۳ – زیبایى ، که موجب مى شود صاحبدلان به او اشتیاق یابند، همان گونه که بزرگان گفته اند: ((اندکى جمال از بسیارى مال بهتر است .)) و نیز گویند: چهره زیبا، مرهم دلهاى خسته و کلید درهاى بسته است ، ناگزیر در همه جا همنشینى با او را غنیمت مى شمرند، و با کمال منت از او خدمتگزارى نمایند.

شاهد آنجا که رود، حرمت و عزت بیند

ور برانند به قهرش ، پدر و مادر خویش

پر طاووس در اوراق مصاحف دیدم

هر کجا پاى نهد دست ندارندش پیش

چو در پسر موافقى و دلبرى بود

اندیشه نیست گر پدر از وى برى بود

او گوهر است ، گو صدفش در جهان مباش

در یتیم را همه کس مشترى بود

۴ – خوش آوازى ، چرا که حنجره خوش داوودى آب را از جریان ، و پرنده را از پرواز باز مى دارد، به وسیله صداى دلنشین و خوش ، دل آرزومندان مشتاق ، شکار شود، اهل باطن به همنشینى و هم دمى با او مایل گردند، و با انواع گوناگون خدمت به او خدمت نمایند.

چه خوش باشد آهنگ نرم حزین

به گوش حریفان مست صبوح

به از روى زیباست آواز خوش

که آن حظ نفس است و این قوت روح

۵ – صنعتگرى ، که کوچکترین صنعتگر با سعى و نیروى بازو، معاش زندگى خود را تامین کند، تا آبرویش براى تحصیل نان نرود، چنانکه خردمندان گفته اند:

گر به غریبى رود از شهر خویش

سختى و محنت نبرد پنبه دوز

ور به خرابى فتد ار مملکت

گرسنه خفتد ملک نیم روز

اى فرزندم ! هر کدام از این صفتها(ى پنجگانه ) را که بیان کردم ، در سفر موجب آرامش خاطر و زندگى خوش است ، ولى کسى که داراى هیچ یک از این صفات نیست ، سفر او بر اساس خیال باطل است و اگر در سفر بمیرد، هیچ کس از او اطلاع نمى یابد.

هر آنکه گردش گیتى به کین او برخاست

به غیر مصلحتش رهبرى کند ایام

کبوترى که دگر آشیان نخواهد دید

قضا همى بردش تا به سوى دانه دام

پسر گفت : اى پدر! چگونه با سخن حکیمان فرزانه مخالفت کنیم که گفته اند: ((رزق و روزى اگر چه به قسمت است ، ولى مشروط به فراهم شدن اسباب و وسایل مى باشد، و بلا گر چه مقدر شده ، در عین حال باید از ورور به درهاى نزول بلا، پرهیز و دورى نمود.))

رزق اگر چند بى گمان برسد

شرط عقل است جستن از درها

ورچه کس بى اجل نخواهد مرد

تو مرو در دهان اژدرها

بنابراین ، من با این قدرت و توان ، مى توانم با پیل خروشان بجنگم ، و پنجه در پنجه شیر ژیان بگذارم ، پس اى پدر! مصلحت آن است که سفر کنم که بیش از این ، طاقت تهیدستى و بینوایى در وطن ندارم .

چون مرد در فتاد ز جاى و مقام خویش

دیگر چه غم خورد، همه آفاق جاى او است

شب هر توانگرى به سرایى همى روند

درویش هر کجا که شب آمد سراى او است

به این ترتیب پسر پهلوان ، با پدر خداحافظى کرد، و با امید و آرزو و براى سفر حرکت نمود، در حالى که مى گفت :

هنرور چو بختش نباشد به کام

به جایى رود کش ندانند نام

او در سفر خود، همچنان مى رفت تا به کنار رودخانه اى رسید که از شدت موج آب آن رودخانه ، تخته سنگهاى بزرگ ، بر روى تخته سنگهاى بزرگ دیگر مى غلتیدند، و صداى برخورد سنگها تا یک فرسخ به گوش ‍ مى رسید.

سهمگین آبى که مرغابى در او ایمن نبود

کمترین اوج ، آسیا سنگ از کنارش در ربود

پهلوان مسافر، گروهى از مسافران را در آنجا دید که هر یک با دادن اندکى پول ، در کشتى سوار شده و آماده سفر هستند، چون آن پهلوان ، همراه خود پول نداشت به کشتیبان التماس کرد و زارى نمود تا او را نیز سوار کشتى کند، ولى هرچه زارى کرد. کشتیبان به او اعتنا نکرد و با نیشخند از او روى برگردانید و گفت :

زر ندارى نتوان رفت به زور از دریا

زور ده مرده چه باشد، زر یک مرده بیار

در پهلوان از طعنه کشتیبان جوشید، همین که خواست از او انتقام بگیرد، کشتى از آنجا رفت ، پهلوان فریاد زد: اى کشتیبان ، اگر به این لباس که پوشیده ام قناعت کنى ، از دادن آن به عنوان کرایه کشتى ، مضایقه ندارم ، کشتیبان به طمع لباس او، کشتى را باز گردانید.

بدوزد شره دیده هوشمند

در آرد طمع ، مرغ و ماهى ببند

همین که ریش و گریبان کشتیبان به دست جوان پهلوان افتاد، او را به طرف خود کشید، و بدون گذشت آنچه توانست او را کتک زد، رفیق کشتیبان از کشتى بیرون آمد تا از کشتیبان حمایت کند، ولى بر اثر ضربات جوان پهلوان ، پا به فرار گذاشت ، سرانجام چاره اى ندیدند جز اینکه با مصالحه و سازش پهلوان رفتار کنند، با او آشتى کردند، چنانکه گفته اند:

کل مداراه صدقه .

هر نرمخویى همچون صدقه (بر طرف کننده بلا )است .

از پهلوان عذر خواهى کردند:

چو پرخاش بینى تحمل بیار

که سهلى ببندد در کار زار

به شیرین زبانى و لطف و خوشى

توانى که پیلى به مویى کشى

کشتیبان از جوان پهلوان ، عذرخواهى کرد، و از روى ظاهر و دورویى ، سر و چشمش را بوسید، آنگاه سوار کشتى شدند، و حرکت نمودند، تا اینکه کشتى به نزدیک ستونى از ساختمانهاى یونان رسید و در میان آب ایستاد، کشتیبان خطاب به سرنشینان کشتى چنین اعلام کرد: ((به کشتى نقصى رسیده است ، یکى از شما که از همه دلاورتر است ، باید بر بالاى این ستون برود، و زمام کشتى را بگیرد و نگه دارد، تا کشتى را تعمیر کنیم . ))

جوان پهلوان که به دلاورى خود مغرور و غافل بود، آزار به کشتیبان را فراموش کرد، همان گونه که حکیمان فرزانه گفته اند:

((هر که را رنجى به دل رسانیدى ، اگر در پشت سر آن ، صد گونه آسایش به او برسانى ، از مجازات آن یک رنجش ایمن مباش ، که سرانجام پیکان از زخم خارج گردد، ولى آزار در دل بماند.))

چو خوش گفت بکتاش با خیل تاش

چو دشمن خراشیدى ایمن مباش

مشو ایمن که تنگ دل گردى

چون ز دستت دلى به تنگ آید

سنگ بر باره حصار مزن

که بود از حصار سنگ آید

جوان پهلوان ، آنقدر زمام کشتى را به بازوى پرتوانش پیچید و بر بالاى ستون رفت که کشتیبان زمام را پاره کرد و کشتى را به حرکت در آورد، آن جوان بیچاره در بالاى ستون ، تنها، حیران و سرگردان ماند، یکى دو روز با این سختى و ناراحتى شدید به سر آورد، روز سوم خواب او را فرا گرفت ، و او در حال خواب به آب دریا درغلتید، و پس از یک شبانه روز، امواج آب او را به ساحل انداخت ، او هنوز نمرده بود و رمقى در جان داشت ، از برگ و ریشه گیاهان خورد و اندکى نیرو گرفت و سپس از آنجا سر به بیابان نهاد و همچمنان راه مى پیمود، تا اینکه تشنه و ناتوان به سر چاهى رسید، گروهى در بیابان نزد او آمدند، اندکى پول به صاحب چاه دادند، و از آب چاه آشامیدند، آن جوان پهلوان پولى نداشت ، هرچه التماس کرد تا به او آب بدهند ندادند، و به او رحم نکردند، او به آنها یورش برد تا آب را با زور از آنها را بر زمین کوبید، ولى چون آنها چند نفر بودند، به او حمله کرده و او را محکم زدند و مجروح ساختند.

پشه چو پر شد بزند پیل را

با همه تندى و صلابت که او است

مورچگان را چو بود اتفاق

شیر ژیان را بدرانند پوست

آن جوان بینوا، ناچار به دنبال کاروانى افتاد و از آنجا رفت ، کاروانیان شبانگاه به محلى رسیدند که در آنجا دزدان خطرناک بسیار بودند، جوان پهلوان دید کاروانیان از ترس دزد، لرزه بر اندام شده اند، و خود را در معرض هلاکت مى بینند، به آنها گفت : ((هیچ نباشید که من به تنهایى پنجاه نفر از دزدها را از پاى رد مى آورم دیگران هم با من همیارى کنند. ))

کاروانیان از لاف و گزاف او، آرامش یافتند و دلشان قوى شد و از همراهى او شادمان شدند، و لازم دانستند که آب و غذا به آن جوان پهلوان بدهند.

آن پهلوان که بر اثر آسیبهاى راه ، کوفته و ناتوان شده بود، با خوردن غذا و نوشیدن آب ، جان گرفت و نیرومند شد، و سپس خوابید.

پیرمردى جهان دیده ، در میان کاروان بود، به کاروانیان گفت : ((اى یاران ! من در مورد این جوان پهلوان ناشناس که همراه ما آمده ، بیمناکم تا آنجا که ترس من از این شخص ، بیشتر از ترس از دزدان است ، چنانکه در داستانها آمده : عربى داراى مقدارى پول شده بود، شب از نگرانى و وحشت رهزنان ، خوابش نمى برد، یکى از دوستانش را نزد خود آورد، تا به همراهى او، از وحشت تنهایى رهیده شود، چند شب همراه او بود، به طورى که دوستش ‍ بر پولهاى او اطلاع یافت ، آن پولها را دزدید و با خود برد و از آنجا دور شد، صبح که شد، مردم آن عرب را گریان دیدند، از او پرسیدند: ((چرا گریه مى کنى ؟ مگر پولهایت را دزد برد؟ ))

عرب گفت : نه به خدا، بلکه دوستم آن پولها را برد.

هرگز ایمن ز مار ننشستم

که بدانستم آنچه خصلت او است

زخم دندان دشمنى بتر است

که نماید به چشم مردم دوست

چه مى دانید؟ شاید این شخص هم که به عنوان زیرک و تیزرو و پهلوان در میان ما خود را جا زده ، دزد باشد، تا در فرصت مناسب یاران خود را خبر کند و همه ما را تار و مار کنند، بنابراین مصلحت این است که این مرد را هنگامى که خوابید، تنها بگذاریم و کاروان را حرکت دهیم .

افراد کاروان تدبیر و پیشنهاد پیرمرد را ستودند، ترس و هراس نسبت به آن پهلوان ناشناس پیدا کردند، از این رو هنگامى که خوابیده بود، کاروان را به حرکت درآورده و رفتند.

پهلوان آنگاه که نور خورشید به شانه اش رسیده بود بیدار شد و فهمید کاروان رفته و او تنها در بیابان مانده است . بیچاره هر چه به جستجو پرداخت کسى را نیافت ، تشنه و بینوا، خود را در خطر هلاکت یافت .

درشتى کند با غریبان کسى

که نابود باشد به غربت بسى

آن پهلوان مسکین و بینوا در این حال بود که ناگاه شاهزاده اى براى شکار از لشگرش دور شده بود و به آنجا آمد، شاهزاده وقتى که از بیچارگى آن پهلوان با خبر شد پرسید: کیستى و از کجا آمده اى ؟

پهلوان همه ماجرا را براى شاهزاده تعریف کرد، دل شاهزاده به حال او سوخت ، به او رحم کرد و او را به شهر و دیارش رسانید، پهلوان نزد پدر آمد و آنچه از رنجها و سختیها که در این سفر پرخطر دیده بود، از ماجراى کشتى و ظلم کشتیبان و روستاییان در کنار چاه ، و نیرنگ کاروانیان را براى پدر تعریف کرد.

پدر گفت : اى پسر! مگر هنگام سفر، به تو نگفتم که : ((دست دلیرى و پنجه شیرى تهیدستان بر اثر نادارى بسته است . ))

چو خوش گفت آن تهى دست سلحشور

جوى زر بهتر از پنجاه من زور

پهلوان گفت : اى پدر! همانا تا رنج نبرى ، گنج نخواهى برد و تا جان را به خاطر نیفکنى ، بر دشمن پیروز نگردى و تا دانه ها را در زمین پراکنده نسازى ، خرمن به دست نیاورى ، آیا نمى بینى به خاطر تحمل رنج اندکى ، چه مقدار راحتى و آسایش کسب کردم ؟ و بر اثر نیشى که خوردم چقدر عسل آوردم ؟

گرچه بیرون ز رزق نتوان خورد

در طلب کاهلى نشاید کرد

غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ

هرگز نکند در گرانمایه به چنگ

سنگ آسیاى زیرین بى حرکت است ، از این رو ناگزیر باید بار سنگین سنگ بالا و بار آسیا را تحمل نماید، تا محصول کارش به نتیجه برسد.

چو خورد شیر شرزه در بن غار؟

باز افتاده را چه قوت بود

تا تو در خانه صید خواهى کرد

دست و پایت چو عنکبوت بود

پدر گفت : اى پسر! این بار، دست اقبال به سراغت آمد و از خطر سفر، در امان ماندى ، که شاهزاده از روى اتفاق به تو رسید، و تو را نجات داد، ولى چنین اتفاقى به ندرت رخ مى دهد، و نمى توان براساس اتفاق نادر حکم نمود، به تو هشدار مى دهم که به طمع امور نادر، بار دیگر چنبره حرص و آز نیفتى .

صیاد نه هر بار شگالى ببرد

افتد که یکى روز پلنگى بخورد

چنانکه گویند: یکى از شاهان ایران انگشترى داشت که نگینى گرانبها بر آن بود، با چند نفر یاران خاص براى تفریح و مصلاى شیراز رفت ، دستور داد آن انگشترش را بر فراز گنبد عضد (۳۰۴) نصب نمودند، تا هر کسى تیر از درون حلقه انگشتر بگذراند، انگشتر مال او باشد.

اتفاقا چهار صد نفر از تیراندازان زبردست که در خدمت آن شاه بودند، براى بردن آن جایزه ، به طرف آن انگشتر تیر افکندند ولى تیر هیچ یک از آنها به هدف نرسید. اما کودکى که بر بام کاروان سرایى ، با تیر کمان خود بازى مى کرد، باد صبا تیر او را از درون حلقه انگشتر رد کرد، تیر او به هدف رسید، شاه آن انگشتر را به اضافه جوایز گرانبهاى دیگر به آن کودک داد، سپس آن کودک تیر و کمان خود را سوزانید، از او پرسیدند: ((چرا تیر و کمانت را سوزانیدى ؟ )) در پاسخ گفت : ((تا رونق و شکوه و هنرنمایى نخستین ، باقى بماند. )) (مبادا در مورد دیگر، آن تیر و کمان ، خطا روند و سرشکسته گردند.)

گه بود از حکیم روشن رایى

بر نیاید درست تدبیرى

گاه باشد که کودکى نادان

به غلط بر هدف زند تیرى

(به این ترتیب سعدى در نقل این حکایت طولانى این پند را آموخت که نباید بى گدار به آب زد، و نباید ردیف کارها را براساس امور تصادفى ، تنظیم نمود، بلکه براى به دست آوردن پیروزى و سعادت ، باید از وسایل و امور لازم بهره گرفت ، تا از

رنجها گنج برد، و از نیشها نوش ، و گر نه عمر گرانمایه بر باد خواهد رفت و پوچ خواهد شد این پند پدر بود، پسر پهلوان او نیز با آن همه رنج سفر، بر عقیده خود ثابت ماند که سفر، به خاطر رنجها و چشیدن سرد و گرم روزگار، انسان را پخته و ورزیده مى کند، جهان دیده و با تجربه مى سازد، منافعش ‍ بیش از زیانهایش مى باشد… ولى باید گفت : چه بهتر که انسان با استفاده از وسایل و شرایط لازم خود را از زیانهاى سفر حفظ کند، از بهره هاى سفر حداکثر استفاده را ببرد.)

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

20 − دو =

Watch Dragon ball super