يکى از شاهان با چند نفر از وزيران و ياران ويژه اش در فصل زمستان به بيابان براى شکار رفتند. از آبادى بسيار دور شدند تا اينکه شب فرا رسيد و هوا تاريک شد، آنها در بيابان ، خانه کوچک کشاورزى را ديدند، شاه به همراهان گفت : ((شب به خانه آن کشاورز برويم ، تا از سرماى بيابان خود را حفظ کنيم . ))

شاه در کلبه دهقان

شاه در کلبه دهقانReviewed by مرتضی سرمدیان on Oct 2Rating:

یکى از وزیران گفت : ((به خانه کشاورز ناچیزى پناه بردن شایسته مقام ارجمند شاه نیست ، ما در همین بیابان خیمه اى برمى افروزیم و آتشى روشن مى کنیم و امشب را بسر مى آوریم .))

کشاورز از ماجراى در بیابان ماندن شاه و همراهانش باخبر شد، نزد شاه آمد و پس از احترام شایان ، گفت : ((از مقام شاه چیزى کاسته نمى شد، ولى نگذاشتند که مقام کشاورز، بلند گردد.))

این سخن کشاورز، مورد پسند شاه واقع شد، همان شب با همراهان به خانه کشاورز رفتند و تا صبح آنجا بودند، صبح شاه جایزه و لباس و پول فراوانى به کشاورز داد، هنگامى که شاه و همراهان بر اسبها سوار شده تا از آنجا به شهر آیند، شنیدند کشاورز در رکاب آنها حرکت مى کرد و مى گفت :

ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزى کم

از التفات به مهمانسراى دهقانى

کلاه گوشه دهقان به آفتاب رسد

که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانى

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

3 × 1 =

Watch Dragon ball super