پارساى با عزت

پارساى با عزتReviewed by مرتضی سرمدیان on Sep 30Rating:

شنیدم پارساى فقیرى از شدت فقر، در رنج دشوار بود، و پى در پى لباسش را پاره پاره مى دوخت ، و براى آرامش دل مى گفت :

به نان قناعت کنیم و جامه دلق

که بار محنت خود به ، که بار منت خلق

شخصى به او گفت : ((چرا در اینجا نشسته اى ، مگر نمى دانى که در شهر رادمرد بزرگوار و بخشنده اى هست که همت براى خدمت به آزادگان بسته ، و جویاى خشنودى دردمندان است . برخیز و نزد او برو و ماجراى وضع خود را براى او بیان کن ، که اگر او از وضع تو آگاه شود، با کمال احترام و رعایت عزت تو، به تو نان و لباس نو خواهد داد و تو را خرسند خواهد کرد.))

پارسا گفت : ((خاموش باش ! که در پستى ، مردن به ، که حاجت نزد کسى بردن ))

همه رقعه دوختن به و الزام کنج صبر

کز بهر جامه ، رقعه بر خواجگان نبشت

حقا که با عقوبت دوزخ برابر است

رفتن به پایمردى همسایه در بهشت

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج × دو =

Watch Dragon ball super