عبدى در جنگلى ، دور از مردم زندگى مى کرد و به عبادت اشتغال داشت و از برگ درختان مى خورد و گرسنگى خود را برطرف مى ساخت . پادشاه آن عصر به ديدار او رفت و به او گفت : ((اگر صلاح بدانى به شهر بيا که در آنجا براى تو خانه اى مى سازم که هم در آن عبادت کنى و هم مردم به برکت انفاس تو بهره مند گردند و رفتار نيک تو را سرمشق خود سازند.

تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیا

تباه شدن عابد بر اثر زرق و برق دنیاReviewed by مرتضی سرمدیان on Sep 29Rating:

عابد پیشنهاد شاه را نپذیرفت ، یکى از وزیران به عابد گفت : ((به پاس ‍ احترام شاه ، شایسته است که چند روزى وارد شهر گردى و در مورد ماندگارى در شهر، آنگاه تصمیم بگیرى . اختیار با تو است ، اگر خواستى در شهر مى مانى و اگر نخواستى به جنگل باز مى گردى . ))

عابد سخن وزیر را پذیرفت و وارد شهر شد. به دستور شاه او را در باغ دلگشا و مخصوص شاه جاى دادند.

گل سرخش عارض خوبان

سنبلش همچو زلف محبوبان

همچنان از نهیب برد عجوز

شیر ناخورده طفل دایه هنوز

شاه در همان وقت کینزکى زیبا چهره به عابد بخشید و نزدش فرستاد.

از این پاره اى ، عابد فریبى

ملایک صورتى ، طاووس زیبى

که بعد از دیدنش صورت نبندد

وجود پارسایان را شکیبى

به علاوه ، پسرى زیبا چهره را (براى نوازش و خدمت ) نزد عابد فرستاد که :

دیده از دیدنش نگشتى سیر

همچنان کز فرات مستسقى

عابد از غذاهاى لذیذ خورد و از لباسهاى نرم پوشید و از میوه هاى گوناگون بهره مند گردید و از جمال کنیز و غلام لذت برد که خردمندان گفته اند: ((زلف خوبان ، زنجیر پاى عقل است و دام مرغ زیرک .

در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش

مرغ زیرک به حقیقت منم امروز و تو دامى

(آرى به این ترتیب عابد بیچاره در مرداب هوسهاى نفسانى غرق شد و به دام زرق و برق دنیا افتاد و همه دین و دانش و دلش را در این راه بر باد داد.) و حالت ملکوتى او که همواره آسودگى دل و پرداختن به حق است رو به زوال رفت .

هر که هست از فقیر و پیر و مرید

وز زبان آوران پاک نفس

چون به دنیاى دون فرود آید

به عسل در، بماند پاى مگس

این بار شاه مشتاق دیدار عابد شد. براى دیدار عابد نزد او رفت ، دید رنگ و چهره عابد عوض شده ، چاق و چله گشته و بر بالش زیباى حریر تکیه داده و پسرى زیباچهره در بالین سرش با بادبزن طاووسى ، او را باد مى زند. شاه شادى کرد و با عابد به گفتگو پرداخت و از هر درى سخن گفتند، تا اینکه شاه در پایان سخنش گفت : ((آن گونه که من دو گروه را دوست دارم هیچکس دیگر را دوست ندارم ؛ یکى دانشمندان و دیگرى پارسایان .))

وزیر هوشمند و حکیم و جهان دیده شاه در آنجا حضور داشت ، به شاه گفت : ((اعلیحضرتا! شرط دوستى با آن دو گروه آن است که به هر دو گروه نیکى کنى ، به گروه عالمان پول بدهى تا به تحصیلات و تدریس ادامه دهند و به پارسایان چیزى ندهى که در حال پارسایى باقى مانند.))

خاتون خوب صورت پاکیزه روى را

نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش

درویش نیک سیرت پاکیزه خوى را

نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش

تا مرا هست و دیگرم باید

گر نخوانند زاهدم شاید

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

13 − هشت =

Watch Dragon ball super