يک شب از آغاز تا انجام ، همراه کاروانى حرکت مى کردم . سحرگاه کنار جنگلى رسيديم و در آنجا خوابيديم . در اين سفر، شوريده دلى همراه ما بود، نعره از دل برکشيد و سر به بيابان زد، و يک نفس به راز و نياز پرداخت . هنگامى که روز شد، به او گفتم : ((اين چه حالتى بود که ديشب پيدا کردى ؟ ))

نعره شوریده دل

نعره شوریده دلReviewed by مرتضی سرمدیان on Sep 29Rating:

در پاسخ گفت : بلبلان را بر روى درخت و کبکها را بر روى کوه ، غورباغه ها را در میان آب ، و حیوانات مختلف را در میان جنگل دیدم ، همه مى نالیدند، فکر کردم که از جوانمردى دور است که همه در تسبیح باشند و من در خواب غفلت .

دوش مرغى به صبح مى نالید

عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش

یکى از دوستان مخلص را

مگر آواز من رسید بگوش

گفت : باور نداشتم که تو را

بانک مرغى چنین کند مد هوش

گفتم : این شرط آدمیت نیست

مرغ تسبیح گوى و من خاموش

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پنج + 18 =

Watch Dragon ball super