دو برادر بودند که يکى از آنها در خدمت شاه به سر مى برد و زندگى خوشى داشت و ديگرى از کار بازو، نانى به دست مى آورد و مى خورد و همواره در رنج کار کردن بود.

يک روز برادر توانگر به برادر زحمت کش خود گفت : ((چرا چاکرى شاه را نکنى ، تا از رنج کار کردن نجات يابى ؟ ))

عزت با رنج ، بهتر از ذلت بى رنج

عزت با رنج ، بهتر از ذلت بى رنجReviewed by مرتضی سرمدیان on Sep 23Rating:

برادر کارگر گفت : ((تو چرا کار نکنى تا از ذلت خدمت به شاه نجات یابى ؟ که خردمندان گفته اند: نان خود خوردن و نشستن بهتر از بستن شمشیر طلایى به کمر براى خدمت شاه است . ))

به دست آهک تفته کردن خمیر

به از دست بر سینه پیش امیر

عمر گرانمایه در این صرف شد

تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا

اى شکم خیره به نانى بساز

تا نکنى پشت به خدمت دو تا

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

12 + 7 =

Watch Dragon ball super