<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:1; mso-generic-font-family:roman; mso-font-format:other; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0in; margin-right:0in; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0in; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault {mso-style-type:export-only; margin-bottom:10.0pt; line-height:115%;} @page Section1 {size:8.5in 11.0in; margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in; mso-header-margin:.5in; mso-footer-margin:.5in; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

آغاز غيبتها غيبت مشهور ادريس پيغمبر است تا کار شيعيانش بجائي رسيد که قوت آنها بريد و ديکتاتور آنان جمعي را کشت و ديگران را فقير و هراسناک نمود، سپس ظهور کرد و بشيعيانش مژده فرج داد و بشارت داد که قائمي از فرزندانش قيام کند و انتقام کشد و آن نوح عليه السلام بود سپس خدا ادريس را بالا برد و هميشه شيعه وي در انتظار قيام نوح بودند و در هر قرني از پس قرن ديگر پشت در پشت بظلم و عذاب مذلت بار ايشان بردباري کردند تا نبوت نوح آشکار شد. ابي جعفر محمد بن علي الباقر عليه السلام فرمايد نبوت ادريس از اينجا آغاز شد که در زمان وي پادشاه ستمکار و زورگوئي بود يک روز سوار شد و رفت بگردش و تفريح در راهي که ميرفت بيک زمين سبز و خرمي برخورد، اين زمين از يک مومن کناره گير بود و از آن خوشش آمد از وزيرانش پرسيد اين زمين از کي است؟ گفتند از آن يکي از بندگان مومن پادشاه است، فلان شخص کناره گير او را خواست و گفت اين زمين خود را بمن واگذار و پيشکش کن گفت نان خورهاي من از تو بدان نيازمندترند و بايد از درآمد آن زندگي کنند گفت بگو چند ارزش دارد تا بهايش را بتو بدهم، گفت نه پيشکش ميکنم و نه ميفروشم نام آنرا بر زبان مياور، پادشاه از اين سخن خشمگين شد و اندوهناک گرديد نزد خانواده خود برگشت ولي از اين پيشامد غمگين و انديشناک بود، زني از طائفه کبود چشمان داشتکه مورد اعتماد و پسندش بود و بهر مشکلي گرفتار ميشد با او مشورت ميکرد چون در جاي خود آرميد و او را خواست تا با وي در موضوع گستاخي صاحب زمين مشورت کند چون اين زن بر او درآمد رخسارش را خشمناک ديد گفت

در غیبت ادریس پیغمبر

در غیبت ادریس پیغمبر Reviewed by مرتضی سرمدیان on Aug 24Rating:

پادشاها چه ناگواری رخ داده که خشم از رخسارت هویداست پیش از آنکه دست بکاری زنی؟ او را از داستان زمین و گفتار صاحبش آگاه کرد گفت پادشاها غم و اندوه را کسی خورد که توانائی دیگرگونی و انتقام ندارد اگر خوشت نمیاید که بی بهانه او را بکشی من برای او پرونده میسازم و با بهانه ای زمینش را بتو بر میگردانم، این بهانه پیش مردم کشور عذر تو می شود، گفت ها، این نقشه تو چیست؟ گفت من جمعی از کبود چشمان را میفرستم او را بکشند و پیش تو بیاورند و گواهی دهند که از دین تو بیزاری جسته در اینصورت کشتن او بر تو روا گردد و زمین او را مصادره کنی، گفت بسیار خوب برو این کار را بکن، اینزن یکدسته طرفدار از کبود چشمان داشتکه با او همکیش بودند و کشتن مومنان کناره گیر را روا می دانستند، فرستاد جمعی از کبود چشمان را خواست حاضر شدند بانها سپرد که در نزد پادشاه گواهی دهند که فلان رافضی از دین پادشاه بیزاری جسته حاضر شدند بر او گواهی دادند که از دین پادشاه بیزاری جسته پادشاه او را کشت و زمینشرا خالصه خود ساخت خدای تعالی در اینجا برای مومن خشمناک شد و بادریس وحی کرد که برو پیش این بنده زور گوی من و بوی بگو باین قانع نشدی که بنده مومنم را کشتی؟ زمین او را هم خالصه خود کردی و خاندان باز مانده او محتاج و گرسنه نمودی بعزت خودم سوگند در آخرت از تو سخت انتقام کشم و در دنیا سلطنت تو را براندازم و شهرت را ویران کنم و عزتت را بذلت کشانم و گوشت این زنت را خوراک سگان سازم، حلم من ای گرفتار تو را فریفته کرد. ادریس برای ادای رسالت پروردگارش نزد او آمد، در مسند خود نشسته و یارانش دور او حلقه بسته بودند، فرمود ای جبار من از طرف خدا رسول توام او استکه بتو میفرماید قانع نشدی که بنده مومن مرا بناحق کشتی تا آنکه زمینشرا خالصه خود ساختی و خانواده و بازماندگانش را محتاج و گرسنه کردی هلا بعزت خودم سوگند در آخرت از تو انتقام جویم و در دنیا سلطنت تو را براندازم و شهرت را ویران سازم و عزتت را بذلت بکشانم و گوشت این زنت را خوراک سگان نمایم آن زورگو گفت ای ادریس از نزد من بیرون رو، هرگز خود را بر من پیش نیندازی. سپس فرستاد زنشرا خواست و ماجرای ادریس را باو خبر داد: گفت تو از رسالت خدای ادریس در هراس مباش من کس میفرستم ادریس را بکشد و رسالت خدایش باطل شود و آنچه برای تو پیام آورد بیهوده گردد، گفت اقدام کن. فرمود ادریس پیروانی از مومنان کناره گیر داشتکه با او انجمن میکردند و بوی آرامش دل داشتند و او هم بانها دلبسته بود. ادریس گزارش آنچه را خدای عز و جل بوی وحی کرده بود باصحاب خود داد و موضوع پیام خدا را بان زورگو و رساندن پیغام خدای عز و جل را بایشان گفت همه پیروانش از این پیش آمد نسبت باو نگران شدند و یارانشرا در خطر دیدند و ترسیدند که وی کشته شود زن آن زورگو چهل مرد از کبود چشمان فرستاد او را بکشند آنها بانجمنی که در آن با یاران خود می نشستند رفتند و او را نیافتند و برگشتند، یاران ادریس درک کردند که آنها آمدند او را بکشند بدنبال او پراکنده شدند و باو برخوردند و بوی اعلام خطر کردند و گفتند خود را بپا که زورگو تو را میکشد، امروز چهل کبود چشم فرستاده بود که تو را بکشند، از این ده بگریز، ادریس همان روز با چند تن از یارانش از آن قریه دور شد و سحرگاه با پروردگار خود براز پرداخت عرض کرد پروردگارا مرا نزد این زورگو مبعوث کردی من پیغام تو را رسانیدم و او مرا تهدید بقتل کرده و اگر مرا بگیرد میکشد خدا باو وحی کرد از او دوری کن و از قریه اش بیرون شو و مرا با او واگزار بعزتم سوگند فرمان خود را بر او مجری کنم وآنچه را بوسیله تو باو پیغام دادم انجام دهم ادریس عرض کرد پروردگارا من درخواستی دارم خدای عز و جل فرمود بخواه برآورده است عرض کرد خواهش دارم بر این قریه و حومه و آنچه در آنست باران نفرستی تا من از تو درخواست کنم خدای عز و جل فرمود ای ادریس در اینصورت قریه ویران می شود و مردمش دچار سختی و گرسنگی میگردند ادریس عرض کرد اگرچه ویران شود و گرفتار سختی و گرسنگی شوند خدای عز و جل فرمود آنچه خواستی بتو دادم و هرگز باران بانها نفرستم تا تو خواهش کنی و من بوعده خود بحق وفا کنم. ادریس موضوع درخواست خود را و اجابت آن را بیاران خود گفت و اعلام کرد خدا باو وحی کرده که تا درخواست نکند آسمان بر آنها باران نبارد فرمود ای مومنین شما از این قریه بیرون شوید و بقریه دیگر بروید با یک عده بیست نفری از آن قریه کوچ کردند و در قراء دیگر متفرق شدند و خبر ادریس در آن قری شیوع یافت که از خدا چه خواسته و خود ادریس بالای کوه بلندی در میان غاری پناهنده شد و از مردم دور شد، خدا فرشته ای بر او گماشت که هر شام خوراکی برایش میاورد هر روز روزه میگرفت و فرشته افطاری او را میاورد خدای عز و جل در این میان سلطنت آن زورگو را گرفت و خودش کشته شد و شهرش ویران گردید و گوشت زنشرا خوراک سگان کرد بخاطر خشمیکه برای آن مومن داشت، در آن شهر یک زورگوی دیگر پدیدار شد و گناهکار بود و پس از بیرون رفتن ادریس از آن شهر بیست سال بسر بردند که آسمان یکقطره باران بر آنها نبارید مردم دچار سختی شدند و حالشان ناگوار شد و شروع کردند خواربار از شهرهای دیگر وارد کنند و چون بیتاب شدند با هم برخورد کردند و گفتند این سختی و قحطی که میبینید بما روی داده برای این است که ادریس از پروردگارش خواسته که آسمان بر ما نبارد تا او درخواست کند، ادریس از ما دوری جسته و جایشرا نیمدانیم و خدا بما از وی مهربانتر است با هم یک قول شدند که بخدا باز گردند و دعا کنند و باو بنالند و از او بخواهند که آسمان بر آنها و حومه شهر ببارد بر خاکستر ایستادند و جبه سیاه پوشیدند و خاک بر سر ریختند و بسوی خدا با توبه نالیدند و گریه و زاری کردند، خدای عز و جل بادریس وحی کرد که همشهریانت فریاد توبه بدرگاه من بلند کردند و آمرزش خواستند و گریه و زاری کردند و من خدای بخشاینده مهربان، توبه میپذیرم و گناه میبخشم من بانها رحم کردم و مانعی برای برآوردن درخواست باران ندارند مگر نظر تو که از من خواستیکه از آسمان باران بانها نبارم تا تو خواهش کنی اکنون بخواه ای ادریس تا بفریاد آنها برسم و از آسمان باران بر آنها ببارم، ادریس عرض کرد بارالها این خواهشرا از تو نمیکنم خدای عز و جل فرمود با اینکه من خواستارم از تو چرا نمیخواهی تا اجابت کنم ادریس عرض کرد بار خدایا خواهش نمیکنم خدا بفرشته ای که مامور بود در هر شامی خوراک ادریس را برساند دستور داد که خوراک او را دریغ دارد و باو ندهد چون ادریس آن روز را بشب رسانید و خوراکش نرسید اندوه خورد و گرسنه ماند و صبر کرد در شب روز دوم هم که خوراکش نرسید اندوه گرسنگی او سخت شد، چون شب روز سوم شد و خوراکش نیامد سختی و گرسنگی و اندوهش بیشتر شد و صبرش کمتر فریاد زد پروردگارا پیش از آنکه جانم را بگیری روزیم را بند آوردی، خدای عز و جل باو وحی کرد ای ادریس سه شبانه روز خوراکت بند آمد بیتابی کردی و بیست سال استکه همشهریانت در سختی بسر میبرند نه بیتابی کردی و نه یادی از آنها کردی سپس از تو خواستم که درخواست کنی از آسمان بر آنها ببارم درخواست نکردی و از یک سئوال برای آنها دریغ کردی من با گرسنگی تو را ادب کردم و صبر تو کم شد و بیتابی تو آشکار گردید از جای خود فرود آی و معاش خود را بجوی من جستن آن را بچاره خودت واگذاردم، ادریس از جای خود فرود شد و بشهری درآمد و در طلب یک خوراک برآمد که گرسنگی او را چاره کند، چون بشهر درآمد یک دودی دید که از خانه ای بلند است بسوی آن رفت و بر یک پیره زن سالخورده درآمد که دو قرصه نان روی تابه پهن میکرد باو گفت ای زن بمن خوراکی بده که از گرسنگی بیتابم گفت ای بنده خدا نفرین ادریس برای خوراک فزونی وانگذاشته که بکسی بدهیم و سوگند خورد که جز این دو قرصه نان چیزی ندارد و گفت برو در قریه دیگری معاش جستجو کن گفت باندازه خوراک بمن بده که جانم را نگهدارم و پایم را بکشم تا آنکه جستجو کنم، گفت اینکه میبینی دو قرصه است یکی از آن خود من است و یکی از آن پسرم اگر قوت خودم را بدهم خود میمیرم و اگر قوت پسرم را بدهم او میمیرد و در اینجا زیادی نیستکه تو را بخورانم، گفت پسرت کوچک است نصف قرصه او را بس است و با آن زنده میماند و نصف دیگر مرا کافی استکه زنده بمانم در این قرصه کفایت من و او هر دو هست زن قرصه خود را خورد و قرصه دیگر را شکست و میان ادریس و پسرش قسمت کرد چون پسرش دید ادریس از قرصه او میخورد از پریشانی مرد مادرش گفت ای بنده خدا فرزندم را از بیتابی بر قوتش کشتی ادریس باو گفت من باذن خدا او را زنده میکنم بیتابی مکن ادریس دو بازوی کودک را گرفت و گفت ای جانیکه از تن این بچه بیرون شدی بامر خدا باز آی بتنش باذن خدا من ادریس پیغمبرم روح بچه باذن خدا باو برگشت، چون پیره زن سخن ادریس را شنید و گفته او را که من ادریسم نپوشید و بپسرش نگریست که پس از مردن زنده شده گفت من گواهم که تو ادریس پیغمبری و بیرون رفت در میان شهر فریاد کشید مژده فرج بدهید ادریس بشهر شما آمده، ادریس رفت تا بمکان شهر جبار نخست رسید دید یک تل خاکی است بر فراز آن نشست مردی از اهل آن قریه دورش جمع شدند و گفتند ای ادریس آیا بما ترحم نمیکنی در این مدت بیست سال بسختی و گرسنگی گزراندیم اکنون از خدا بخواه باران برای ما بفرستد گفت نه تا پادشاه کنونی شما با همه اهل قریه سر و پای برهنه بیایند و از من خواهش کنند گفته او بگوش آن زورگو رسیده چهل مرد نزد او فرستاد که ادریس را نزد او ببرند نزد او آمدند و گفتند زورگو ما را نزد تو فرستاده تا تو را نزد او بریم بر آنها نفرین کرد و همه مردند خبر بگوش زورگو رسید پانصد تن فرستاد که او را ببرند نزد او آمدند و گفتند ای ادریس زورگو ما را فرستاده تا تو را نزد او ببریم، گفت بمرده یاران خود بنگرید گفتند ای ادریس بیست سال است که ما را از گرسنگی کشتی و میخواهی اکنون نفرین کنی تا بمیریم آیا رحم نداری گفت من نزد او نمیایم و از خدا هم برای شما باران نمیخواهم تا زورگوی شما پای برهنه با اهل شهر نزد من آیند بروید و زورگو را از گفته ادریس خبر کنید و بخواهید که خودش و با همه اهل شهر پای برهنه نزد ادریس آیند همه آمدند با تواضع جلو او ایستادند و از او خواهش کردند که از خدای عز و جل بخواهد که از آسمان باران بانها ببارد و شهر و نواحی آن را سیرآب کند، ادریس از خدای عز و جل خواهش کرد تا آسمان بر آنها و شهرشان و اطراف آن ببارد یک ابری بر سر آنها سایه انداخت و رعد و برق کرد و همانساعت باران فراوانی بر آنها بارید تا گمان کردند که غرق خواهند شد و بخانه های خود نرسیده بودند که اندوه آب در دل آنها افتاد

درباره مرتضی سرمدیان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوزده − 4 =

Watch Dragon ball super