روزها می گذشت و گنجشک با خدا هیچ نمی گفت .

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند

و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت :

گنجشک و خدا

گنجشک و خداReviewed by مرتضی سرمدیان on Jun 10Rating:

می آید .

من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنوم

و یگانه قلبی ام

که دردهایش را در خود نگاه می دارد .

سرانجام گنجشک،روی شاخه ای از درخت دنیا نشست

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند.

گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود .

با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست

گنجشک گفت:

لانه کوچکی داشتم

ارامگاه خستگی هایمان بود و سرپناه تمام بی کسیهایم .

تو آن را از من گرفتی

این توفان بی موقع چه بود ؟

چه میخواستی از لانه محقرم ؟ کجای دنیایت را گرفته بود ؟

و سنگینی بغض راه بر کلامش بست

سکوتی در عرش طنین انداز شد

فرشتگان همه سر به زیر انداختند

خدا گفت:

ماری در راه لانه ات بود

خواب بودی

باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند

آنگاه تو از کمین مار پرگشودی

گنجشک خیره درخدائی خدا مانده بود .

خدا گفت :

و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دورکردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی .

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود

های های گریه هایش ملکوت خدا را پرکرد.

درباره مرتضی سرمدیان

پیشنهاد میکنیم

پرتقالی که لرزه به جان صهیونیست ها انداخت!

پرتقالی که لرزه به جان صهیونیست ها انداخت!Reviewed by مدیریت پرچم های سیاه شرق on …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

1 × 3 =

Watch Dragon ball super