چون دستِ علی علیه ‏السلام بود که بالا می رفت
غدیر ، برکه نیست ؛ دریایی است که از دلش ، اقیانوسی به وسعتِ ازل و ابد وَ به عمقِ تاریخِ درد ، سر برآورده است .
غدیر ، سر آغاز رسالتِ آسمانی تمام پیامبران خداست .
درختِ دین ، در غدیر است که سر به ملکوت می‏ ساید .
امامتِ دوازده خورشید ، در روشنِ چشم های غدیر ، طلوع کرده است .
اینک ، دستِ تمامتِ اسلام است که بالا می‏رود .
اینک ، دستِ نورانیِ قرآنِ ناطق است که تا عرش خدا اوج می‏ گیرد .
اینک ، زمین است که به آسمان می‏بالَد
اینک ، خورشید است که بر تابشِ خود بر علی علیه السلام ، به زمین فخر می کند .
و اینک این کلماتِ آسمانی، از ملکوتِ کلامِ پیامبر علیه السلام منتشر می‏ شود که :
� هر که را من مولا و سرپرستِ اویم، پس علی علیه السلام نیز مولا و سرپرست اوست ؛ خدایا ! دوست بدار هر که او را دست بدارد و دشمن بدار هر که او را دشمن بدارد � .
علی علیه السلام ، آن نورِ اَزَلی است که پیش از آفرینشِ جهان، در ارگانِ هستی ، جاری بود .
علی علیه السلام ، آن هدایت ‏کننده بزرگِ بهشت است که اگر دست ‏های بیعت ، با او راستین بودند ، کام زمین ، در عطش عدالت نمی ‏سوخت .
اگر جهان ، قدر غدیر را می‏دانست ، اکنون آسمان‏ ها آرزو می کردند که ای کاش لحظه ‏ای به جای این کُره خاکی باشند !
هجدهم ذیحجه سالِ دهمِ هجری ، روزی‏ست که هستی ، تمامتِ خود را به غدیر بخشید .

این عید بزرگ بر شما مبارک باد .

” روزبه فروتن‏پی ”

**************************

فصل تازه ولایت

چیست این بهار خجسته ؟ چیست این لحظه شگفت زیبا ، زیبای شگفت ؟
انگار این شگفتی تنها در آسمان نیست ؛ گویی کره زمین را هاله ‏ای از انوار سبز ، احاطه کرده است ! گویی تکامل واپسین زمین ، در حال شکل‏گیری است ! این تنها معجزه نوروز نیست . این تنها شکوه آغازین بهار نیست . این نور ، برای آسمانیان ، آشناتر از زمینیان است . امروز ، روز تمام زیبایی ‏هاست ؛ روز تبلور عشق در تمام آینه ‏هاست ؛ روز زیبای � ولایت � است ؛ روز تکامل مادی و معنوی آفرینش . امروز ، روز شکوفایی ولایت در قاموس خلقت است ؛ یک روز � توحیدی � زیبا که ترجمان � عدل � الهی در قامت � امامت � است ؛ ترجمان صداقتِ � معاد � در بلاغتِ � نبوت � ، نتیجه تلاش هزاران پیام ‏آور الهی .
صدای دلنشین حضرت جبرئیل علیه السلام است و جان مشتاق حضرت رسول صلی الله علیه و آله  .
ندای وحی ، جان و تن حضرت را می‏ آشوبد و تبسمی دل‏نشین ، بر لب‏های مبارکش می ‏نشیند . احساسی سبک و شعف‏ناک ، سراسر وجودش را فرا گرفته است .
� کیست مولا ، آنکه آزادت کند ! �
اینک زمان ، آغاز دیگری را تجربه می ‏کرد . فصلی تازه در حال شکفتن و تبلوری تازه در حال شکل گرفتن بود ؛ آغاز فصل عشق ، فصل ارادت ، فصل زیبای ولایت ؛ فصلی که می‏ طلبید دست‏ های حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله  را برای توسل ؛ برای دعا : دعایی به زیبایی اجابت :
� اللهم وَالَ مَن وَالاهُ و عَادِ مَن عاداهُ ، وانصُرْ مَن نَصَرَهُ ، وَاخْذُلْ مَن خَذَلَهُ �
… اندک اندک جمع ‏ها به هم پیوست . نجوا ها به زمزمه ‏های بلند بدل شد . آن‏گاه ، چشم‏ ها فراتر از نگاه ‏ها به چهره زیبا و متبسّم پیامبر صلی الله علیه و آله  دوخته شد . سکوت … سکوتی در نهایت زیبایی ، آسمان و زمین را در بر گرفت . اینک ، پیام آور خوبی ‏ها بود و پیامی دیگر ؛ پیامی که باعث شادمانی اهل دل و غمگینی نفاق‏ پیشگان بود . پیام پیام آور مهربانی به همه رسید . اینک کائنات باید شاهد پیوند � امامت و نبوت � می ‏شد ؛ پیوندی که انوار آن ، با گره خوردن دست ها در همدیگر ، تمامی آسمان و زمین را در برگرفت و ذره ذره هستی ، شروع به تسبیح ذات اقدس باری ‏تعالی کردند .
اینک خداوند ، آرمانی ‏ترین اندیشه را به پیامبر خویش ارزانی داشته بود ؛ اندیشه ای که در جهان خاکی ، تحولی عظیم و در جهان افلاکی ، ذوقی سلیم ، برای عبادت حضرت پرورگار به وجود می آورد . گویی هنگام عاشقانگی‏ ها بود ؛ هنگام به وجد آمدن تمامی سلول‏ها ، با ذکر � یا علی �.
فرمود : هر کسی را که من مولای اویم ، علی مولای اوست ؛ مولایی که شما را از بند خودپرستی ‏ها آزاد خواهد کرد ؛ � کیست مولا ؟ آنکه آزادت کند �.
هر دو دست ، نشان عظمت همدیگر بودند ؛ عظمتی که خداوند ، آن را در ادیان دیگر بشارت داده بود ؛ بشارت امامت و حکومت صالحین بر زمین ! بشارت فصلی که عدالت الهی را در نقطه نقطه زمین مستقر کند . بشارت ولایت مولا امیر المؤمنین ، عدل مجسم خداوند در زمین .
درود خداوند بر امین وحی الهی و کشتیبان نبوت ، حضرت ختمی مرتبت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله  و روح نماز ، مولای جوان‏مردان ، حضرت علی مرتضی باد .

آحاد ملک چو سجده بر آدم کرد

بر نام علی و شوکت خاتم کرد

در روز غدیر خم نه تنها آدم

بر قامت مرتضی فلک سر خم کرد

” سید علی اصغر موسوی ”

 

**************************

سکوی جاودانگی

غدیر ، دورنمایی از حقایق امامت بود در دقایق آن صحرا .
کاروانیان از حج بازگشته‏ اند و سوغاتی از � توحید � به همراه دارند . با استماعِ بیاناتِ رسولِ مهربانی ، رو به � نبوت � آورده ‏اند و اینک � امامت �.
کدامین طنین ، با آهنگی از دیار آینه ، می‏ تواند گل و گلشن را به سینه‏ ها مهمان کند ؟ مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَولاه .
کنارِ برکه ، سکوی جاودانگی بود که از یک سو اتمام دین را دید و از دیگر سو ، آغاز معرفیِ همگانیِ علی را .
غدیر نشان داد خدا عادل است و ولایت را در وجود سزاوارترین ، مستقرّ می ‏سازد . دستی ، جانشینِ دستی شد و از این گل تازه ، افسردگیِ آن صحرا زدوده شد .
غدیر ، برکه ‏ای از تدبیر بود برای رسیدن به رستگاری ‏های پیاپی ، رسیدن به هم‏ صدایی و هم سویی .
غدیر می ‏خواست تمامیِ فاصله ‏ها را به صفر برساند و به مار های خفته و مترصد ، طعم گس هلاکت بچشاند .
می خواست تحریف ، در جامعه نیفتد .
کدام زخم ، با فراموشیِ این میثاق برابری می کند آیا ؟!
عیدی آمد و سوزندگیِ آن بیابان ، خنکایِ بهار را لمس کرد .
برکه‏ ای که ماناتر از اقیانوس بود ، امامت را به جریان انداخت .
غدیر ، آبراهه ‏ای بود به خشک‏زار اندیشه های تمام اَعصار .

” محمد کاظم بدر الدین ”

 

**************************

غدیر ، عید می شود ؟

این آخرین نظاره ‏های خورشید است . شلاق شن‏ های روان و صدای زنگ بی‏گاه شتران ؛ آخرین تصویر دست ها و چشم های داغدار .
کویر ، دو زانو نشسته است ، سنگ‏ریزه‏ ها و شن های داغ ـ حجه الوداع ـ نفس ‏های گلوگیر . صدایی نیست ؛ سکوت ، هیاهوی حوالی را می ‏شکند .
سرهای آوار بر زانون ، محزون و ماتم ‏زده ؛ � خداحافظ مکه ، مدینه ، شعب … �
این آخرین کلماتی‏ست که از گلوی خورشید شنیده می شود .
گرمای تابستان بر تن دقایق، عرق کرده است . خداحافظ ، هوای نفس‏گیر مکه ، خداحافظ مدینه !
چشم می‏ چرخاند از زاویه وداع ، دست بالا برده است و چشم های نظاره‏ گر را شاهد می ‏گیرد به پیمانی که دست هایش را در دست های علی گره می‏زند .
آرام آرام هیاهو رنگ می گیرد ـ لبخند ها و کینه‏ ها ـ . دست های بیعت و خنجر های گره شده در مشت . سر بر گریبان های ‏های اشک می‏ ریزند وداع با رسول را و رسول که صدایش در بیابان ‏های تفتیده ، خواب خاک را می ‏شکافد که :

افراشتم دو دست که می‏ خواهمت علی

این برکه شاهد است که می‏ خواهمت علی

وقتی رسول دست علی را گرفته بود

لبخند می‏زد و دلش اما گرفته بود

بغض‏ هایی تنومند ، زائرانی خسته ، چشم هایی بارانی ، سر بر گریبان اندوه ، آخرین نظاره ‏های خورشید .
خداحافظ ، رسول ! پس از سال‏ ها تلاش ، سفرت را آغاز کرده ‏ای به سوی آرامش ، به سوی معبود .
خداحافظ ، رسول ! بیست و سه سال سکوت علی ، نشانی از بیعت در این هنگامه تاریخ‏ساز است .

یک لحظه محو شد اثر سنگ‏ریزه ‏ها

خاموش شد دو چشم تر سنگ‏ریزه ‏ها

مرگ ستاره ‏ها همه یک یک شروع شد

از آن دقیقه مرگ ملائک شروع شد

ماهِ بدون پرتو خورشید می شود ؟!

حالا شما بگو که غدیر عید می شود ؟!

” حمیده رضایی ”

 

**************************

دست بیعت

از دوردست ، صدایی ، سکوت صدا را می ‏آشوبد . به گمانم صدای زنگ کاروان است که در همهمه وحشت‏ افزای تنهایی برکه می‏ پیچد .
ای کاش لحظه‏ ای کنار من درنگ کنند تا تنهاییِ خود را با حضورشان قسمت کنم .
ای کاش آبی داشتم تا عطش و خستگی راه را با خنکای وجودم فرو می‏ نشاندند ! غدیر ، خسته و تنها ، سر در گریبان فرو برده و رؤیاهایش را آه می‏ کشد .
کاروان نزدیک و نزدیک‏تر می شود . ناگاه ، صدایی ، در سکوت کاروان پیچید . صدایی ، حجاز را به لرزه افکند .

� بایستید ! دهان‏ های باز برگشتند

تمام گردنه ‏های حجاز برگشتند

همین که پرده خاموش کاروان افتاد

صدا دوید و در آغوش کاروان افتاد �

رفتگان را فرا خوانید و جاماندگان را دریابید که پیامی مهم دارم .
سکوت ، به زمزمه نشست . زمزمه ها بلند و بلندتر و موجی از همهمه در کاروان افتاد . دستان خدا در دست رسول اللّه‏ صلی الله علیه و آله  ، بالا رفت .
� مَنْ کُنْتُ مَوْلاهُ فَهذا عَلِیٌّ مَولاه � . تاریخ سال‏خورده حجاز ، هنوز هم هجوم بی‏ دریغ دستانی را که برای بیعت پیش می ‏آمدند ، به خاطر دارد .
شاد باش ‏های آمیخته با کینه فرود آمدند .
سیل تبریک ‏های پیاپی که بوی نفرت می ‏داد .
عقده ‏ها سر باز کرده و زخم‏ های چرکینی که متولد شد .
… و خدا ، ولایت علی علیه السلام را به انسان هدیه کرد و حصار محکم خود را به بشر ارزانی داشت . چشمه حیات جاری شد تا بنی ‏آدم ، عطش بی‏حد و حصر خود را فرو بنشاند به زلالیِ محبت مولا .
و حب علی ، سرآغاز همه خوبی ‏ها گشت . راه راست نمایان و دین خدا تکمیل شد .
آینده تاریخ انسان ، به دست های � ید اللهی � علی سپرده شد تا در سایه ‏سار محبت و عدالت بی‏ دریغش ، به آرامش برسد .
بارانی از رحمت ، باریدن گرفت . خدا ، مهر علی را به خاک هدیه کرد و خاک ، بارور شد ، نام علی را به گوش آب‏ها خواند و رود ها خروشیدند ، یاد علی را به درخت ‏ها ، سپرد و درخت‏ ها ، سبز شدند .
صدای هلهله می ‏آید ؛ اما حزنی غریب ، گلوی لحظات را می‏ فشرد غدیر ، شاد و غمگین است .
اینجا نقطه آغاز دلتنگی ‏های علی است ؛ شروع داستان حق‏ طلبی فاطمه علیها السلام . غدیر ، رنج روز های نیامده علی است ؛ ابتدای بیست و پنج سال خانه‏ نشینی ذوالفقار .
غدیر ، اولین پژواک از اندوه بی‏شمار ، چاه دلتنگی‏ های مرتضی است .

” خدیجه پنجی ”

 

**************************

پیراهنی از غدیر مبارکت باد !

غدیر ، نام اقیانوس بی‏کرانی است که افق در افق ، با آسمان نسبت دارد و موج در موج ، هم ‏آغوش عرش است . عرش ، از آخرین موج ‏های غدیر آغاز می شود .
خوش به حال فرشتگان که هر شامگاه ، با سرخی شفق ، فوج فوج در زلال بی‏کران غدیر بال می ‏شویند و در ساحل سبز غدیر به نماز می ‏ایستند !
آدم از بهشت شروع شد و به زمین پیوست و سال ها در زمین گشت و گشت ؛ با شیون و اندوه . سرانجام ، غدیر خم را یافت و از معبر غدیر ، دوباره به بهشت بازگشت . در جاذبه این خاکدان سخت ، غدیر تنها بال پرواز به سمت بهشت است . دیگر هر چه هست ، خاک است ، خون است ، خاکستر است .
یکصد و بیست و چهار هزار چشمه از ازل تا به ابد جاری گشت و به غدیر پیوست .
اینک غدیر ، حاصل یکصد و بیست و چهار هزار چشمه زلال رسالت است که موج در موج ، عرفان و معرفت را فراراه انسان قرار داده است .
� فَصَلّ لِرَبِّکَ وَانْحَرْ � .
پس اگر هنوز ذوق تماشایت هست بیا به کرانه غدیر بایست تا پنجره‏ هایی از عرش در برابرت گشوده شود و تو را به تماشای لوح و قلم ببرد .
هیچ‏گاه آرزو کرده‏ ای که تو در لب دریایی ، آهسته آهسته قدم بزنی و فرشتگان ، فوج فوج از برابرت پرواز کنند ؟ اگر جوابت آری است ، در یک غروب ، دست از هر چه هست و نیست بشوی و تنها یک دل با خود بردار و در کرانه غدیر برو ، ببین پرواز فرشتگان چقدر زیباست ، چقدر تماشایی !
هر کس که یک بار گذرش بر کرانه ‏های غدیر افتاده باشد ، دیگر همیشه مست است ، همیشه عاشق است . دیگر هیچ‏گاه غم سراغش نخواهد آمد .
پس پیراهنی از غدیر مبارکت باد !

” قنبر علی تابش ”

 

**************************

… برکه ای پر از پر پروانه

ظهر بود ؛
گرم و تن‏ سوز ؛ خاک ‏ها ، از شلاق شعله‏ های خورشید ، زخمی .
ظهر بود که صدای صاعقه زمان ، حادثه ‏ای را رقم می‏زد .
صدا ، پروانه ‏ای می ‏شد که روی هزاران شانه خسته و خاک ‏گرفته می ‏نشست .
برکه ، خودش را تا مرز دریا شدن باور کرده بود .
برکه ، روی پاهایش ایستاد و موج موج خنده بر چهره میهمان ‏ها پاشید .
برکه ، ایستاده بود و بهار را در آغوش می ‏کشید .
برکه ، تمام پروانه های تنش را در آسمان آبی صحرا رها کرده بود و در خودش نمی ‏گنجید .
غدیر دیگر برکه نبود .

� غدیر ای باده ‏گردان ولایت

رسولان الهی مبتلایت

ندا آمد ز محراب سماوات

به گوش گوشه‏ گیران خرابات

رسولی کز غدیر خم ننوشد

ردای سبز بعثت را نپوشد �

غدیر دف می‏زد و بر طبل‏ های شادی می‏ کوبید .
ناگهان ، دست های خورشید ، در دست های وحی گره خورد .
آسمان خودش را روی پاهای خورشید انداخت .
تمام ستاره های آسمان ، به شب‏نشینی چشمان خورشید آمدند .
دست های وحی ، بالا می ‏رفت و دست های خورشید را بالاتر می‏ برد .
هزاران باور ، می‏دیدند و تبریک می‏ گفتند .
� اشهد انک امیر المؤمنین الحق الذی نطق بولایتک التنزیل و اخذ لک العهد علی الأمه � .
غدیر فریاد می کشید و دهان‏های تعجب ، خشک شده بود .
غدیر فریاد می کشید و صدای پای بهار ، تا آسمان هفتم پیچیده بود .
غدیر فریاد می کشید و رسول ، طنین صدایش را در برکه به نجوا نشانده بود .
� من کنت مولاه فهذا علی مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله �.

“ابراهیم قبله آرباطان ”

 

**************************

مادرِ دریا ها

رفتگان برگردند و نیامدگان شتاب کنند ! در این نقطه تاریخ و در آبگیر آرزوی رسول اللّه‏ صلی الله علیه و آله  ، آینده اسلام رقم می‏ خورد . این آبگیر خشک ، مادر دریاهاست و استسقای عشق را چاره‏ای جز غدیر نیست .
اینجا بایستید و آه بکشید و بخندید و پای بکوبید و گریه کنید ؛ زندگی فاصله گریه و خنده است و اینجا خنده ‏ها و گریه ‏های تاریخ رقم می‏ خورد .
شادی امروز ، آی ه‏ای برای فرداست . جشن غدیر ، فریاد غربت علی است ؛ فریاد حقانیت فاطمه .
اینجا آینده اسلام رقم زده می شود .
بشتابید ! زود ، دیر می شود ، اگر نفروشید دل را و نخرید ولای علی را ، دچار سقیفه می ‏شوید .
بشتابید ! دروازه بهشت اینجا باز می شود . بشتابید تا غدیر تمام نشده .

” حسین امیری ”

 

**************************

در غدیر بود که …

غدیر ، سفر ه‏ای است که برای تمامی گل‏ها پهن کرده اند .
غدیر ، گلبانگ عاشقانه و جاودانه هستی است .
غدیر ، یک اتفاق ساده نیست ؛ یک گزینش رحمانی است .
غدیر ، یک کلمه نیست ، یک برکه نیست ؛ یک دریاست ؛ رمزی است بین خدا و انسان .
غدیر ، گل همیشه بهار زندگی است . دریایی بی‏کرانه است ؛ جاری بر جان ‏های پاک و اندیشه های تابناک .
غدیر ، تجلی خواست خالق ، روح آفرینش ، برانگیزاننده ستایش و دست های بلندی است که انسان خاکی را به افلاک می‏ کشاند .
غدیر ، ریزش باران الطاف رحمانی بر گلزار جان‏ های تشنه است .
غدیر ، برکت همه احساس ‏های معنوی و دریای جاری خیرات نبوی است .
در غدیر بود که تیرگی ‏ها فراری شدند و نورانیت محض ، خودنمایی کرد .
در غدیر بود که قیافه ایمان ، تماشایی شد و شاخه‏ های عشق ، بر تن ایمان رویید .
در غدیر بود که درخت هستی ، به کمال رسید .
در غدیر بود که قرابت انسان با خدا آشکار شد .
در غدیر بود که نیلوفر عشق ، بر گرد محور زمین پیچید .
در غدیر بود که جوانه جاودانه ولایت عاشقانه ، سر برکشید .

” حمزه کریم خانی ”

 

**************************

پرده آخر

صحنه تاریخ ، آماده ؛ شروع داستان
تک تکِ نقش‏ آفرینانش عزیز و مهربان
یک نمایشنامه زیبا و جالب ، خواندنی
کارگردان توانایش ، خداوند جهان
پرده اول : صدای مبهم یک قافله
می ‏شکافد سینه خشک کویری ناتوان
بوی باران ، بوی ناب اتفاقی بی ‏نظیر
عطر آواز ملایک در سکوت کاروان
منبری بسیار ساده ، پله پله تا خدا
ایستاده قلب عالم بر بلندای جهان
چشم ها خاموش ، سرشار از سؤالاتی شگفت
هان ! چه می‏ خواهد بگوید خاتم پیغمبران
می‏ گشاید لب ، به � بسم اللّه الرحمن الرحیم �
می‏ برد بالای سر، دست ولایت ناگهان …
پرده دوم : صدای همهمه ، باران نور
رقص و آواز و شمیم هلهله در آسمان
روزگار از شوق فریاد � علی � سر می ‏دهد
با ولایت بیعتی جاوید می ‏بندد زمان
پرده آخر : کسی از نسل تاریخ غدیر
می‏ رسد با ذوالفقاری انتهای داستان

” خدیجه پنجی”

 

**************************

غدیر ، معیارى که بدنیا آمد

آرى … خم !
شربدار ولایت‏
غدیر حادثات‏
و میان منزل افشاى رازهاست .
بنگریدش‏
که بر اوج دست و بازو
در چنگ چنگالى از نور
ایستاده است‏
به ابرها نزدیکتر تا به ما
و نگاه نمى ‏کند
نه در چشمان مشتاق‏
نه در دیدگان دریده از حسد .
به این ترانه گوش کنید
که در هفت آسمان مى ‏طبپد :
� هر که مرا مولاى خویش بداند اینکه فرا چنگ من ایستاده مولاى اوست � . آرى
امروز همه چیز کامل است‏
معیارى بدنیا آمده‏
که در سایه ‏اش‏
نیک و بد از هم مشخصند .
در این زلال ، باید جان را به شستشو نشست‏
در غدیر ، یک تاریخ تبلور پیدا کرد .

و بدین سان ، آن دشت که دیروز گمنامش ،
کندى و سستى قافله ‏ها را مى ‏زدود ،
امروز ،
طلوع آفتاب ولایت را بستر شد .

آن برکه آب ، میانه کویرى برهوت ،
که رنج و خستگى مسافران را به جان مى ‏خرید ،
امروز ،
چشمه جوشان و همیشه جارى پهنه آرمان ‏هاى والا گشت .

بدین سان بود که پیامبر ( درود خدا بر او و خاندانش )
ندا در داد :
آنها که بى ‏ولایت على ( سلام خدا بر او ) رفته ‏اند ،
باز گردند و
در کناره غدیر ، � آینه بلند اى آسمان کویر �
با حماسه ‏ساز نهضت اسلام ، روح مطهر زمان ،
بیعتى دوباره کنند ،
و در طبیعت حقیقت ، تنفسى روح نواز و مستى ‏زا …
و اینگونه بود که به یکباره ،
از کالبد بى ‏جان یک دشت پر سکوت‏
غوغاى اجابت و پذیرش برخاست . و هیاهوى سر در گم انسانى ،
در بازتاب مرز هاى روشنى و جاودانگى‏
جوششى مداوم یافت ،
بیراهه‏ ها ، نهاده شد ،
و حجت در جانشان بیامیخت .

راستى را ،
مگر خورشید در غروبش ،
ماه را به نور افشانى ، نمى ‏گمارد ؟
و مگر دریا ،
ابر را ،
از خود و براى خود ، غنا نمى ‏بخشد ؟
در این زلال ، باید جان را به شستشو نشست و از این دریا ، باید گوهر هاى ناب به دست آورد .

در غدیر که به چه مى ‏اندیشد ؟
در غدیر گویا محمد صلى الله علیه و آله مى ‏اندیشد :
بدون على علیه السلام چگونه خواهد رفت ؟
و على علیه السلام مى ‏اندیشد :
بدون محمد صلى الله علیه و آله چگونه خواهد رفت ؟
و على علیه السلام مى‏ اندیشد :
بدون محمد صلى الله علیه و آله چگونه خواهد ماند ؟
و مردم بین همین رفتن و ماندن است که به ابهامى شگفت گرفتار آمده ‏اند :
این همان محمد صلى الله علیه و آله است که مى‏ ماند ، اگر با على بیعت مى ‏کردیم ،
و این حتى على علیه السلام است که مى ‏رود ، اگر بیعت را شکستیم !!
توده مردم به چگونگى بیعت مى‏ اندیشند و سران توطئه به شکستن بیعت …!!

” اسماعیل نورى علاء

این خبر را به اشتراک بگذارید :