می دونین بچه هایی که من می گم کیا بودن ؟

بچه های خوشگل باغِ غدیر

بچه های با ادبجمع میشدن دور گلاتا که باز گوش بکنن به قصه های شاپرک

بچه های جشن ما؛

دوست دارین گوش بکنین به قصه های شاپرک ؟

پس حالا حواسا رو جمع بکنین تاکه بگم قصه چی بودیکی بود یکی نبودزیر این چرخ کبود

یه چشمه بودیه برکه بودیه کوه و یک رود خونه بودکنار برکه ی قشنگ چندتا درخت خرما بود

هم چشمه و هم برکههم کوه و هم رودخونهبا اون درختْ خرماها

همه با دوست بودنمهربون و با صفاکوه بلند و محکمتو گرمای تابستونسایه می داد به چشمهچشمه به رود آب می داد رودخونه آب رو می برد

تا که به برکه می دادبرکه می گفت درخت جونبیا از این آب بخوردرخت می گفت برکه جونبا دستای بزرگمسایه می دم رو سرت

خلاصه این چندتا دوستمهربون و فدا کار کنار هم خوش بودن

صبح یه روزِ زیباوقتی که بیدار شدناین دوستای مهربون

به هم سلامی کردنیه صبح به خیری گفتن

یه هو صدایی اومدکوه قوی صدا زد:آهای درخت خرمااون دورا رو نگاه کن

تو هم داری می بینیچیزی رو که من می بینم ؟

درخت نگاهی انداختاون دور دوراانگاری یه عده آدم بودن

درخت خوب صدا زدآره دارم می بینمیه کاروانِ گویااما چه قدر زیادن !تا حالا این قدر آدمیک جا باهم ندیدم !

برکه به اون درخت گفتانگاری مهمون داریممردمی که می بینیناز مکه بر می گردناون جوری که می دونمپیش ماها می موننحاضر بشیم زودِ زودمهمون خیلی عزیزهآهای آهای رود خونهچشمه جونم، درخت جونباید که مهمونا روتحویلشون بگیریم

آخه اینجا غدیرهبهشت این کویرههر کی که این جا میادشاد می شه و بعد میره

توی همین گیر و ویردرخت خوب خرمافریاد کشید وای خدانگاه کنین به اون جامیون اون مردماپیغمبر خدا هستچشمه ی با صفا گفتخدای من یعنی مناون حضرت رو می بینم ؟!

رودخونه موجی برداشتفریاد کشید آخ جونمپیمبرو که دیدمچشمِ خودم رو حتمابه پاهاشون می ذارمدرخت و کوه هر دوتابا شادی و سر صداگفتن الهی که ماقربون حضرت بشیمبرکه سوالی پرسید :با خوشحالی صدا زدآهای درخت خرما

من شنیدم هر کجاپیغمبر خدا هستامیر مومنین همکنارشون همون جاستتو رو خدا درخت جوننگاهی کن دوبارهببین امیر ما رواون جا می شه ببینیدرخت دوباره چرخیدنگاهی کرد به صحراوقتی که خوب نگاه کردبه برکه ی مهربونجواب رو این جوری داد :پیمبر رو الآن مندارم دو تا می بینم !!

برکه ی خوب و داناخندید و گفت به دوستش : دوست عزیز و خوبمدوتا پیمبر که نیست !اونایی که می بینییکی حبیب خداستیکی امیر و مولاستاونایی که می بینیپیمبر و امیرنرو به سوی غدیرن

همه با هم داد زدن :آخ جون خدایا شکرتامیر مومنین همدارن می یان به این جا

خلاصه و خلاصهاومدن و اومدناون مردم و کاروانپیمبر و اون امیرتا رسیدن به غدیر

چه کیفی داشت بچه هاپیمبر رو میدیدنحضرت مرتضی رواصحاب با وفا رو

اما براتون بگمحال همه بد می شدوقتی تُو اون جمعیتبعضیا رو می دیدن

چشمه می گفت دوست دارماز آب من ننوشندرخت می گفت ایناهاچه قدر شبیهِ موشَن

اون چندتا آدم بددشمن بودن صد در صداون آدمای بد ریختکه آبروشون بد ، ریختدشمن حیدر بودناز همه بدتر بودن

بچه های خوب مناون روزِ خوب و زیبازیر درخت خرمایه منبری به پا شدپیمبر مهربانبا امیر مومنانهردوتا بالا رفتناون جا پیمبر ماگفتنیا رو گفتنحضرت ختم رسلدست علی رو گرفتبرد از سرش بالاتربا صدای بلند گفت :

آهای همه بدونینهر کی که من تاحالابراش بودم پیمبرهمین علی که این جاستمی شه برا اون رهبر

بچه های قشنگمزهره جون و زهرا جون

اون روز پیمبر ماکفتن که باید همهتا به روز قیامتقصه ی این غدیر روبرای هم بخوننشما عزیزای منحکایت غدیر روبراهر کی دیدیندیگه باید بخونین

آی بچه های نازمبیاین با هم بخونیم

عید غدیر برا ما از همه عیدا سره
هر کی غدیری باشه از همه گلها سره

 

این خبر را به اشتراک بگذارید :