خدایا پیکرم آتش گرفته

دل غم پرورم آتش گرفته

شهادت نامه را با خون نوشتم

ولیکن دفترم آتش گرفته

خودم دیدم کنار قتلگاهم

که قلب مادرم آتش گرفته

خودم دیدم کنار نهر علقم

لب آب آورم آتش گرفته

خودم دیدم که از تیر سه شعبه

گلوی اصغرم آتش گرفته

خودم دیدم سکینه داد می زند

که عمه چادرم آتش گرفته

الا ای خواهرم زینب کجایی

لباس دخترم آتش گرفته

ز هرم ناله هل من معینم

صدایم، حنجرم آتش گرفته

شاعر: سید مجتبی شجاع

*******************

دل مردان خدا راست ز تو نور حیات

یا قتیل العبرات

شده محکم ز مناجات تو ارکان صلات

یا قتیل العبرات

بابی انت و امی گل گلزار رسول

راحت جان بتول

مرتضی سیرت و صورت حسن و حمزه صفات

یا قتیل العبرات

ما ز نور تو رسیدیم به سر منزل عشق

ای قرار دل عشق

چون تو مصباح هدی هستی و کشتی نجات

یا قتیل العبرات

شاعر: عباس خوش عمل کاشانی

*****************

تا خیمه‌ی تقرّب تو پر کشیده ایم

تو نور محض و ما ز تبار سپیده ایم

آقا اگر «مَصارِعُ عُشّاق» کربلاست

در عاشقی به منزل آخر رسیده ایم

با عطر سیب پیرهنت مست می شویم

شیدائی قبیله‌ی عشق و عقیده ایم

دل بر شکوه جنت الاعلی نبسته ایم

وقتی بهشت را به نگاه تو دیده ایم

در بذل جان به راه تو مشتاق تر ز هم

عشق تو را به قیمت جان ها خریده ایم

لب تشنه ایم و در صف پیکار می‌رویم

وقتی که چشمه چشمه حقیقت چشیده ایم

کی دست می‌کشیم از این طوف عاشقی؟

با آنکه صد جراحت شمشیر دیده ایم

جان می‌دهیم و یک سر مویت نمی‌دهیم

در کربلا حماسه‌ی عشق آفریده ایم

هفتاد و دو صحیفه‌ی با خون نوشته ایم

هفتاد و دو کتیبه‌ی در خون تپیده ایم

در جسم ما هنوز تب جانفشانی است

«هَل مِن مُعِین» بی کسی ات را شنیده ایم

خورشید نیزه ها شدی و در هوای تو

بر روی نیزه مثل ستاره دمیده ایم

شاعر: یوسف رحیمی

*******************

تلفیق خدا و خون فقط پیکر توست

خورشید گلی از چمن حنجر توست

شب وقف مدار چشم هایت مولا

صبح، آینه ی دستِ بهارآور توست

شاعر: شعر محمدحسین انصاری نژاد

***************************

هم آیه و هم کتاب می گفت حسین
هم لیلی و هم رباب می گفت حسین

اعضاء و جوارح قتیل ره عشق
در خون خودش خضاب می گفت:حسین

شاعر: رجب جعفری

*****************************

این روزها غم تو مرا می‌کشد حسین

شب های ماتم تو مرا می‌کشد حسین

تا آن دمی که منتقم تو نیامده ست

سرخی پرچم تو مرا می‌کشد حسین

از لحظه‌ی ورودیه تا آخرین وداع

هر شب ، محرّم تو مرا می‌کشد حسین

هنگام پر کشیدن یاران یکی یکی

اشک دمادم تو مرا می‌کشد حسین

داغ علی اصغر و عباس و اکبرت

غم‌های اعظم تو مرا می‌کشد حسین

از قتلگاه تو چه بگویم؟ حکایتِ

انگشت و خاتم تو مرا می‌کشد حسین

بر نیزه در مقابل چشمان خواهری

گیسوی درهم تو مرا می‌کشد حسین

سالار سر بریده‌ی زینب سرم فدات

هستی فاطمه! پدر و مادرم فدات

شاعر: …..

**********************

باز در خاطره‌ها، یاد تو ای رهرو عشق
شعله سرکش آزادگی افروخته است

یک جهان، بر تو و بر همت و مردانگی‌ات
از سر شوق و طلب، دیده جان دوخته است

نقش پیکار تو، در صفحه تاریخ جهان
می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب

پرتواش بر همه کس تابد و می‌آموزد
پایداری و وفاداری، در راه طلب

چهر رنگین شفق، می‌دهد از خون تو یاد
که ز جان، بر سر پیمان ازل ریخته شد

راست، چون منظره تابلوی آزادی‌ست
که فروزنده به تالار شب آویخته شد

رسم آزادی و، پیکار حقیقت‌جویی
همه جا، صفحه تابنده آیین تو بود

آنچه بر ملّت اسلام، حیاتی بخشید
جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق
که روانت سر تسلیم نیاورد فرود

زان فداکاریِ مردانه و جانبازی پاک
جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود!

شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی

******************

من را که بی‌ قرار حرم می کنی بس است

اصلا مرا غبار حرم می کنی بس است

شرط نزول کوثر رحمت دعای توست

اصلاً تمام خلقت عالم برای توست

بالاتری ز درک تمام جهانیان

وقتی که انتهای جهان ابتدای توست

حتی نداشت روح الامین اذن پر زدن

آنجا که از ازل اثر رد پای توست

بی حب تو کسی به سعادت نمی رسد

رمز نجات اهل زمانه ولای توست

آسوده خاطران هیاهوی محشریم

وقتی رضای حضرت حق در رضای توست

فردوس ماست تا به ابد روضه الحسین

تنها بهشت اهل ولا ، کربلای توست

در آستانه تو کسی نا امید نیست

صحن امیر علقمه دار الشفای توست

شاعر: ……….

****************

وقتی که هست دوش نبی آسمان تو

یعنی تو از پیمبری و او از آن تو

فرزند خویش را به فدای تو کرده است

بسته ست جان حضرت خاتم به جان تو

معلوم کرد نزد همه حرمت تو را

با بوسه های دم به دمش بر دهان تو

فرمود هفت مرتبه تکبیر عشق را

تا بشنود ترنم عشق از زبان تو

آوای «من أحب حسینا» وزیده است

هر روز پنج مرتبه از آستان تو

ما از در حسینیه جایی نمی رویم

هستیم تا همیشه فقط در امان تو

هر شب نشسته فطرس اشکم به راه عشق

آنجا که صبح می گذرد کاروان تو

این اشکها برای دلم توشه می شود

اذن طواف مرقد شش گوشه می شود

شاعر: …………

*********************

حال و هوای قلب من امشب کبوتریست

وقتی که کار صحن و سرای تو دلبریست

شبهای جمعه عکس حرم زنده می شود

تصویر رقص پرچم و گنبد چه محشریست

ما را اسیر عشق تو کرده، تفضلت

با این حساب کار شما ذره پروریست

با تربت تو کام دلم را گشوده اند

آقا ارادتم به شما ارث مادریست

در ماتم تو محفل اشک است چشم ما

اصلا بنای هیات ما روضه محوریست

ما سالهاست در غم تو گریه می‌کنیم

هم ناله با محرم تو گریه می‌کنیم

شاعر: …..

***********************

بالا نرفت آنکه به پای تو پا نشد

آقا نشد هر آنکه برایت گدا نشد

مقصود از تکلم طور از تو گفتن است

موسی نشد هر آنکه کلیم شما نشد

روز ازل برای گلوی تو هیچ کس

غیر از خدای عز و جل خونبها نشد

در خلقتش زمین و مکانهای محترم

بسیار آفرید ولی کربلا نشد

گرچه هزار سال برای تو گریه کرده اند

یک گوشه از حقوق لب تو ادا نشد

ما گندم رسیده شهر ری توایم

شکر خدا که نان تو از من جدا نشد

یک گوشه می رویم و فقط گریه می کنیم

حالا که کربلای تو روزی ما نشد

داغ تو اعظم است تحمل نمی شود

در حیرتم چگونه قد نیزه تا نشد

شاعر: لطیفیان

************

آفریدند مرا تا که گدایت باشم

سائل دائمی دست عطایت باشم

آفریدند مرا از تو بگیرم عصمت

شیعه چشم و دل غرق عزایت باشم

تا خدا هست تو هم باقی بالله هستی

می شوم مثل تو گر ازشهدایت باشم

چون عزای تو بقای همه دین خداست

آمدم گرمی این بزم عزایت باشم

تو قتیل العبراتی که خدا فرموده:

«ای حبیبم من الله بهایت باشم»

گر نشد زنده بیایم به حریمت مددی

تا که مدفون شده در کرببلایت باشم

اشک ما تلبیه ماست به حل من ناصر

داده ای اذن که این گونه فدایت باشم

شدی آواره که اسلام نگردد تحریف

کاش آوراه این حکم ولایت باشم

شاعر: جواد حیدری

*************************

ای آفــتــاب، زخــم تنــت را شــمــاره نیست
در کهکشان جسم تو غیر از ستــاره نیست

مــارا بــه زخــم هـای تنت، از سپــهر چشم
غیر از سـتاره ریختن ای مـــاه، چاره نیست

ای آســمــان چــگــونـه تورادل زغم نسوخت
درســوگ مـهـــر،گردلت ازسنگ خاره نیست

محــمـل ببســت ســوی عراق ازحجازوگفت
“درکــــارخیرحاجت هیـچ استخــــاره نیست”

جــان راسـپــرد دســت خدا، ناخـدای عشق
جــزوصــل یــــــار، بحر وفا را کنــــــاره نیست

صــــــــائم عــروس بـــاور و انـــــدیشه‌ی تورا
غیــر از ولــای خون خدا، طوق و یاره نیست

شاعر: صائب کاشانی

————————-

آمده­ام بکربلا بعهد خود وفا کنم

بابتلای هر بلا خالق خود رضا کنم

آمده­ام که در برم کشته شود برادرم

در دل زار مضطرم ناله یا اخا کنم

آمده­ام که قاسمم زیر سم ستورها

گردد پایمال و من دست زخون حنا کنم

آمده­ام که یک دله از دم تیر حرمله

اصغر شیرخواره را برره حق فدا کنم

آمده­ام که تا شود خواهر من اسیر کین

وزغم عابد حزین محشر غم بپا کنم

آمده­ام که از قفا سر زتنم جدا شود

تا که بدشت نینوا بر سر نی نوا کنم

آمده­ام در این زمین تا که شوم شهید کین

از غم مرگ اکبرم خون دل مصطفی کنم

شاعر: آصف

***********************

از برکت وجودِ شما دَم گرفته ایم
اذن عزا و روضه و ماتم گرفته ایم

ما دخل و خرج و رزقِ تمامی سال را
از گریه های ماه محرم گرفته ایم

ما را زآفتاب قیامت هراس نیست
تا سر به زیر سایه ی پرچم گرفته ایم

ما مرده را به ذکر شما زنده می کنیم
این معجزه ز سوره ی مریم گرفته ایم

اقرار میکنم که ز دربار فیضتان
بی عرضه بوده ایم، اگر کم گرفته ایم

این روزها که روضه خون و عطش به پاست
مثل هوایِ ابری عالم،گرفته ایم

راه ورود عمه ی سادات بوده است
سقف ورود هیئت اگرخَم گرفته ایم

شاعر: محسن امیری مقدم

*********************

از بسکه خورد بربدنش نیزه و خدنگ

شد پیکرش شکفته چو گلهای سرخ رنگ

از تیر غم چو ابر بهار آسمان گرفت

باران خون بگلشن او داد آب و رنگ

مردم به یک طرف بدنش داشت گردشی

تاچرخ بر نشانه زند تیر بیدرنگ

می جست راه ترک قفس مرغ جان او

تیر بلا ز بسکه نمود آشیانه ننگ

لبریز شد چو از بدنش چشمه­های خون

برگرد او بچید فلک ظالمانه سنگ

پوشیده شد عذار حسین از غبار خون

آئینه جمال خدائی گرفت زنگ

قرآنیان به پیکر قرآن کشیده تیغ

اسلامیان گرفته عجب شیوه فرنگ

دشمن در انتظار و مهیای غارت است

تاگوشوار و معجری آرد مگر به چنگ

بر شد حرم ز غلغله وا محمدا

شد هم صدا بزینب غمدیده طبل جنگ

طبع حسان چگونه دهد شرح ماجرا

اینجا که پای فکر سبک سیر گشته لنگ

شاعر: حسان چایچیان

************************

از عرش ، از میان حسینیهء خدا

آمد صدای نالهء « حی علی العزاء »

جمع ملائکه همه گریان شدند و بعد

گفتند تسلیت همه بر ساحت خدا

جبریل بال خدمت خود را گشود و گفت :

” یا رب اجازه هست ، شوم فرش این عزا “

آدم ز جنت آمد و ناله کنان نشست

در بزم استجابت بی قید هر دعا

او که هزار بار به گریه نشسته بود

یک یا حسین گفت و همان لحظه شد به پا

آری تمام رحمت خود را خدا گرفت

گسترد بر مُحرم این اشک و گریه ها

آن گاه گفت روضه بخوان « ایها الرسول »

جانم فدای تشنه لب دشت کربلا

روضه تمام گشت ولی مادری هنوز

آید صدای گریه اش از بین روضه ها

شاعر: رحمان نوازنی

***********************

لطف حسین مارا تنها نمی گذارد
گر خلق وا گذارد او وا نمی گذارد

او کشتی نجات و کشتی شکسته مائیم
مولا به کام غرقاب مارا نمی گذارد

هل من معین اورا باید جواب دادن
شیعه امام خود را تنها نمی گذارد

زهرا به دوستانش قول بهشت داده است
برروی گفته خویش او پا نمی گذارد

ما و فسرده حالی مولا نمی پسندد
مسکین و دست خالی مولا نمی گذارد

از بس گناهکاریم ما مستحق ناریم
باید که سوخت مارا زهرا نمی گذارد

شاعر: موید

***************

اگر که دل شکسته‏اى حسین را صدا بزن
اگر ملول و خسته‏اى حسین را صدا بزن

در این بهار معرفت پرستوى بهارى‏ام
اگر چه پر شکسته‏اى حسین را صدا بزن

سحَر شد و سپیده زد چرا تو همچو مرغ شب
لب از ترانه بسته‏اى حسین را صدا بزن

تو سر به زانوى غمى زشَرم کرده‏هاى خود
چرا غمین نشسته‏اى حسین را صدا بزن

اگر به باغ آرزو به عشق کربلاى او
دل از همه گسسته‏اى حسین را صدا بزن

شاعر: رضایی

****************************

الا خورشید عالمتاب ،ارباب

قرار هر دل بی‌تاب، ارباب

نه تنها من که دیدم آفرینش

تو را می‌خواندت ارباب، ارباب

به هر ابری که افتد چشم مستت

از او بارد شراب ناب، ارباب

تو آن بودی که هر شب در بر تو

گدایی می‌کند مهتاب ،ارباب

من آن در را که غیر از او دری نیست

کنم با قلب دق‌الباب، ارباب

بیاد چشم تو بیمارم امشب

طبیبا بر سرم بشتاب، ارباب

اگرچه ریزه خوارم بازگویم

بیا امشب مرا دریاب ،ارباب

به بیداری اگر قابل نباشم

مرا امشب بیا در خواب، ارباب

چو شمعی در هوای کربلایت

دلم شد قطره قطره آب، ارباب

ز چشمانم از این چشم انتظاری

چکد هم اشک هم خوناب، ارباب

نام شاعر: حاج حیدر توکلی

******************

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

از کعبه شد جدا سیدالشهداء

به قربانگاه عشق، می‌رود از منا
حسین فاطمه ، عزیز مصطفی

نور چشم علی ، همتای مجتبی

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

پیوسته بر لبش ، لبیک و یاربش

یار همراز او ، قهرمان زینبش

همگامی با وفا ، در نماز شبش

همناله ، همنوا ، در هنگام دعا

السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

آماده کن بستر ، بر سبط پیغمبر

راهت گل افشان کن ، در مقدم اکبر

ای آغوش مهرت ، مهد علی اصغر

رقیه مهمان است ، منزل کن مهیا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
خون مبارزین ، رویت کند رنگین

ای خاک تو مهر ، نماز مصلین
داری عجب آبی ، آب حیات است این

آید لب فرات ، یک تشنه لب سقا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
ای ماه محرم ، ماه خون و شمشیر

ای روز عاشورا ،ت روز عشق و تکبیر
انقلاب ایران ، دارد ز تو تأثیر

گلگون ز شهیدان ، شد بهشت زهرا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا
هر مکان کربلاست ، هر زمان عاشوراست

رشته مهر او ، رمز وحدت ماست
ماتمش جاویدان ، پرچم او بر پاست

«حجت بن الحسن» ، گرید در این عزا
السلام ، السلام ، بر تو ای کربلا

ای که پاینده شد ، از تو دین خدا

شاعر: حبیب چایچیان

********************

شب عاشورا

امشب عزیز فاطمه مهمان خواهر می شود
فردا میان قتلگه در خون شناور می شود

امشب درون خیمه گه دارد هزاران گفتگو
فردا در این صحرا سرش دلدار خنجر می شود

امشب بهع سقا بس سخن  گوید ز سوز تشنگی
فردا تمم باغ او لب تشنه پرپر می شود

امشب چو شمعی پر شرر تا صبح می سوزد ولی
فردا ز جور کوفیان  بی عون جعفر می شود

امشب همه پروانه ها دور و برش پر می زنند
فردا فدای راه حق  بی شیر اصغر می شود

امشب یتیم مجتبی بنهاده سر دوش عمو
فردا ز سم اسبها صد پاره پیکر می شود

امشب تمام دیده ها رو جانب لیلا بود
زیرا که چون فردا شود مجنون اکبر می شود

امشب مناجات حسین تا عرش اعلا می رود
فردا سرش از تن جدا مهمان مادر می شود

امشب کند زینب دعا هر گز نگردد صبحدم
فردا ز جور خصم  دون  بی یار و یاور می شود

امشب  ز راز دشت خون  زینب حکایت می کند
فردا کنار علقمه او بی برادر می شود

امشب برای روز نو در کف نمانده چاره اش
فردا سر جانان جدا از تیغ و خنجر می شود

شاعر: حبیب الله موحد

***********************

انتظارم مى‏کُشد، یادى ز ما کن یا حسین!

درد هجران را به وصل خود دوا کن یا حسین

گرچه دورم، بر نگاه دلنشینت جان دهم

کوفه را با یک نظر چون کربلا کن یا حسین!

بى‏نیازى گرچه از من، من به تو دارم نیاز

پادشاهى، یک نگه بر این گدا کن یا حسین!

در حریم کعبه مى‏گردى چو اى سیمرغ عشق

عبد سرگردان خود را هم، دعا کن یا حسین!

عید قربان است فردا و ممنم قربانیت

چون ندارم صبر، امروزم فدا کن یا حسین!

چون که دور افتاده‏ام، اى زائر بیت‏الحرام

بام قصر کوفه را، کوه منا کن یا حسین!

مهربانى از دو سر، دارد چو لذت بیشتر

دیر شد احضار من، نامم صدا کن یاحسین!

آیم از شوق تو با سر، چونکه پابندم به عشق

پاى بر فرقم بنه، کامم روا کن یا حسین!

چون «حسان» بسیار مى‏باشد گداى درگهت

جمله را با یک نظر از غم رها کن یا حسین!

دارم اندر ذمّه‏ام حق خدا و خلق را

خود به فضل خویشتن دِیْنم ادا کن یا حسین

شاعر: حسان

**********************

ای که پیچید شبی در دل این کوچه صدایت

یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رهایت

تا قیامت همه جا محشر کبرای تو برپاست

ای شب تار عدم شام غریبان عزایت

عطش و آتش و تنهایی و شمشیر و شهادت

خبری مختصر از خاطره کرب و بلایت

همرهانت صفی از آینه بودند  و خوش آن روز

که درخشید خدا در همه آینه هایت

کاش بودیم و سر و دیده و دستی چو ابوالفضل

می فشاندیم سبک تر ز کفی آب به پایت

از فراسوی ازل تا ابد ای حلق بریده

می رود دایره در دایره پژواک صدایت

شاعر: محمدرضا محمدی نیکو

**************************

ای خلیلانه رفته از عرفات

ای کلیمانه خوانده تا میقات

ای ذبیح گذشته از زمزم

تشنه کامِ ذبیح، پای فرات

ای مسیحای رفته بر سرِ دار

ای اشارت شونده در تورات

یوسفِ چاکْ چاک پیراهن

بویت از مصر رفته تا شامات

خطّ جامت گذشته از بغداد

خطّت از خون نوشت آن خطّاط

ای بلاکش ترین بلا گردان

عاشقان صورت تواَند و تو ذات

اشهد انت شاهدن و شهید

اشهد انّ قد اقمت صلات

ای دم  اولت مُفرحِ ذات

ای دم  آخرت ممدّ حیات

کلّ انفاس هالکن جز تو

تو به پایان نمی رسی هیهات

شاعر: محسن نیکنام

************************

ای درگهت حریم مناجات و راز من/ الله من ، پناه من ، ای کار ساز من
تنها و بی سپاهم و ، از غیر بی نیاز/

چون سوی توست ، چشم امید و نیاز من
بهر حمایتم نکشم ناز هیچکس

تا رحمت تو ، می‌کشد از لطف ، ناز من
مسلم ، نکرد بیعت و ، با دشمنان نساخت

پیداست ، راه ورسم من از پیشتاز من
هانی ، بداد جان و ، به دشمن نداد دست/

صد آفرین ، به همت این پاکباز من
این دشت کربلاست خدایا ، که رحمتت

در برگرفته ، این دل پر سوز و ساز من
در سینه ام که آتش سینای دیگری است

از شوق توست ، این همه سوز و گداز من
اینجاست ، اوج رتبه زینب ، که بارها/

در خلوتم نشسته و ، بشنیده راز من
اینجا ، رسول و ، حیدر و زهرا و مجتبی

هستند خود شریک غم و ، همطراز من
با خون دل نوشته ام انشای عشق را/

صد شکر اگر قبول کنی ، این فراز من
اینجا که انبیا نگرانند و مضطرب/

زین شوق و ، یکه تازی بی احتراز من
ترسد خلیل از اینکه : بدا گردد این قضا

کامش روا نگشته ، دل عشقباز من
لرزد مسیح از اینکه : شهادت نیافته

بر آسمان رود بدنم ، در نماز من
یا رب عنایتی ، که درین امتحان عشق

غمهای عالم آمده خود پیشواز من
این عاشقان ، سپید و سیاه و بزرگ و خرد

قربانیم ، به درگهت ای دلنواز من
آوردم آنچه هدیه ، پذیرفتی از حسین

این است ، بر جمیع بشر ، امتیاز من
شد اوج نیزه جای من و ، گود قتلگاه

در راه توست ، جمله نشیب و فراز من
در کربلا و ، کوفه و ،دیرو، تنور و ، شام

مقصد توئی ، ازین ره دور و دراز من
در راه کربلا که گذرنامه لازم است

دیوان من ، (حسان) ، بود آنجا جواز من

نام شاعر:حبیب چایچیان

************************

ای دل سوختگان مست عنایات شما

چشم عشاق به باران نزولات شما

همه آفاق تجلی سلیمانی تان

خضر دلداده داوود مناجات شما

ای دل نازنشینان حریم ملکوت

در سراپرده محراب عبادات شما

کشتی ناجی خلقید به تائید خدا

بسیارند مصادیق کرامات شما

حاجتم را ز خداوند بخواهید که او

وعده داده به برآوردن حاجات شما

دل وارستگی از بند تعلق خواهد…

فیض تشریف به میقات ملاقات شما

سالها نقل محافل شده حرف غمتان

اشکها میگذرد پای حکایات شما

گوشه غمکده ای ژرف که نامش دنیاست

زنده هستیم به امید حوالات شما

متبرک به غبار سر این کوی شدم

آبرو یافته خاک خرابات شما

شاعر: مهدی عبدالکریمی

******************

ای کرب و بلا منزل جانان منستی

یعنی تو مقام شه گل پیر هنستی

خود گلشن طاهائی و باغ دل زهرا

کاینان چمن اندر چمن از یاسمن استی

زان پیکر زیبا که بخاک تو عجین شد

تاچشم کندکار پر از نسترن استی

صد طعنه زند خاک تو بر حقه یاقوت

پرخون بس اندر تو زدرج دهن استی

گلزار و چمن را نشنیدنم غم اندوز

چونست که خود گلشن و بیت الحزن استی

ای کرب و بلا این چه جلالست که نامت

با نام حسین در همه جا مقترن استی

بس طره مشگین بتو از اکبر و اصغر

بس جعد معتبر بتو از مرد وزن استی

از تو خم اندر خم دلهای شکسته

کاندر تونهالست شکن در شکن استی

از نافه مشکین غزالان حجازی

خود عبرت تاتار و خطار و ختن استی

خون جگر و پاره دل بس بتو آلود

خاک و گل تو رشگ عقیق بمن استی

هفتاد دو تن در تو همه سیم تنانند

بر هر یک از ایشان نگرم بیکفن استی

بهر جگر تشنه لبان تا بقیامت

هر صبح و نسیم سحری باد زن استی

شور دگرت باز بسر هست وفائی

این باده که خوری مگر از قعرون استی

گر شور حسین بر سر تو نیست بس از چیست

این شهد که امروز ترا در سخن استی

شاعر: وفائی شوشتری

******************

اى که دل ها همه از داغ غمت غمگین است

وى که از خون تو صحراى بلا رنگین است

نرود یاد لب تشنه ات از خاطره ها

هر که را مى نگرم از غم تو غمگین است

زان فداکارى و جانبازى مردانه تو

به لب خلق جهان تا به ابد تحسین است

نازم آن همت والا که تو را بود حسین

که قیامت سبب رشد و بقاى دین است

جان ز کف دادن و تسلیم به ظالم نشدن

آرى آرى به خدا همت عالى این است

جاودان خاطره نهضت خونین تو شد

چون که دین زنده از آن خاطره خونین است

جان به قربان تو اى کشته که خود فرمودى

مرگ با نام به از زندگى ننگین است

زان جفایى که به جان تو روا داشت یزید

تا ابد دیده تاریخ بر او بدبین است

میهمان کشتن و آنگاه اسیرى عیال

این گناهى است که مستوجب صد نفرین است

هر که از صدق و صفا دست به دامان تو زد

عزت هر دو جهانش به خدا تأمین است

چه کنم گر نکنم گریه به مظلومى تو

گریه آبى است که بر آتش دل تسکین است

تا منظم به جهان گردش لیل است و نهار

تا منوّر به فضا مهر و مه و پروین است

بر تو و بر همه یاران شهید تو درود

که ز خون شهدا عزّت دین تضمین است

غیر نام تو نباشد به زبان «خسرو» را

که ز نام تو بود گر سخنش شیرین است

شاعر: محمّد خسرو نژاد

******************

ای هلال خون دوباره سر زدی

ای محرم بار دیگر آمدی

زخم دل با دیدنت کاری شده

خون به دامان افق جاری شده

در تو باغ لاله ی پرپر بود

عکس لبخند علی اصغر بود

ای هلال خون چرا باز آمدی

گر چه خونینی سرافراز آمدی

در تو بینم اشک خیر الناس را

زخم فرق حضرت عباس را

در تو بس داغ مکرر دیده ام

پیکر صد چاک اکبر دیده ام

در تو بینم خیمه های سوخته

کام خشک و دامن افروخته

در تو بینم صورت و خاک تنور

در تو بینم سینه و سم ستور

در تو بینم جسم هفتاد و دو تن

غرق خون افتاده بی غسل و کفن

در تو بینم گریه ی دُردانه ها

کعب نی برروی کتف و شانه ها

در تو بینم یاس نیلی پوش ها

در تو بینم خون روان از گوش ها

در تو پیدا آتش تاب و تب است

صورت یک مرکب بی صاحب است

در تو می بینم که از خون جبین

شسته وجه الله روی نازنین

در تو می بینم یتیمی بارها

تشنه لب جان داده زیر خارها

در تو بینم چهره ها از خون خضاب

بر لب طفلی نوشته آب آب

وای وای ای ماه ماتم! بازگرد

ای هلال غصه و غم! بازگرد

باز شو ای ماه اشک و ماه آه

ترسم آید شمر دون در قتلگاه

سوخت قلب عالم و آدم بس است

شعله بر دل ها مزن میثم بس است

شاعر : غلامرضا سازگار

******************

ای یاد تو در عالم آتش زده بر جانها

هر جا ز فراق تو چاک است گریبانها

ای گلشن دین سیراب با اشک محبانت

از خون تو شد رنگین هر لاله به بستانها

بسیار حکایتها گردید کهن اما

جان سوز حدیث تو ثبت است بدورانها

یکجان بره جانان دادی و خدا داند

کز یاد توچون سوزد تا روز جزا جانها

در دفتر آزادی نام تو بخون ثبت است

شد ثبت بهر دفتر با خون تو عنوانها

اینسان که تو جان دادی در راه رضای حق

آدم بتو می­نازد ای اشرف انسانها

قربانی اسلامی با همت مردانه

ای مفتخر از عزمت همواره مسلمانها

شاعر: ناظر زاده کرمانی

******************

این اسبها که روی تن تو دویده اند

طرحی جدید از بدنت آفریده اند

ای عطر سیب سرخ ، تمامی قافله

از روی نیزه رایحه ات را شنیده اند

ساعات عصر ابر سیاه براده ها

از هم تمام پیکرتان را بریده اند

تنگ غروب در پی هفده سر دگر

عکس  تو ا به صفحه نیزه کشیده اند

در زیر آفتاب همه برق می زنند

سر نیزه های کوفی عجب آب دیده اند

شاعر: محمد رضا شمس

******************

ایـــن اشــــک‌ها بـه پای شما آتشم زدند

شکـــر خـــدا بـــرای شـــمــا آتشم زدند

مـــن جبـــرئیـــل ســوختـه بالم، نگاه کن

معـــراج چشـــم‌های شـــمــا آتشم زدند

ســـر تا به پا خلیل گلستان نشین شدم

هـــر جـــا که درعـــزای شـما آتشم زدند

از آن طــــرف مــدینه و هیزم، از این طرف

بــــا داغ کـــربلـــای شـــمــا آتشـم زدند

بــــردنــــد روی نیـــزه دلــم را و بعد از آن

یـــک عمـــر در هـــوای شــما آتشم زدند

گفتم کجاست خانه‌ی خورشید شعله‌ور؟

گــفتنـــد بـــــوریای شما، آتشم زدند…

دیــــروز عصـــر تعــزیه خــوانان شهرمـان

همــــراه خیمـــه‌های شـمـا آتشــم زدند

امــــروز نیـــز نیـــّر و عمّـان و محتــشـم

بـــا شعـــر در رثــای شمــا آتشــم زدند

«دیشـــب اگـــر به داغ شهیدان گداختم

امشــب ولـی بــرای شمــــا آتشم زدند

تــا بـــا خبـر ز شـــور نیستـــانی‌ام کنند

مــاننــد نینـــوای شمــا آتــــشـــم زدند

شاعر: سید حمیدرضا برقعی

***********************

این چشم ها برای که تبخیر می شود ؟

این حلقه ها برای چه زنجیر می شود ؟

پیراهن محرم من را بیاورید

دارد زمان هیئت من دیر می شود

با روضۀ حسین نفس تازه می کنم

وقتی هوای شهر نفس گیر می شود

می آیم از کدورت و اشک عزای تو

سرچشمۀ طهارت تصویر می شود

من دستمال گریۀ خود را نشسته ام

چون آب هم به نام تو تطهیر می شود

اشک تو تا همیشه جوان می چکد حسین

چشم من است اینکه چنین پیر می شود

من تازه تشنه می شوم و گریه می کنم

وقتی ز گریه چشم همه سیر می شود

ایمان به دست معجزۀ غم بیاورید

پیغمبری که باعث تکفیر می شود

این قطره نیست آینۀ توست یا علی

در اشک ما حسین تو تکثیر می شود

شاعر: رضا جعفری

************************

این حسینی است که حق دلبر جانانه اوست

بحر عصمت صدف گوهر یکدانه اوست

این همان شمع شبستان ولایت که زعشق

شمع ایوان فلک سوخته پروانه اوست

گاه چون آیه رحمت شرف دوش نبی است

گاه چون مهر نبوت بسرشانه اوست

این همان شاه که با خیل ملک روح الامین

گدائی همه شب بر در کاشانه اوست

آنکه در بزم صفا نرد وفا باخت چنانک

عقل کل مات رخ بازی شاهانه اوست

این همان رند قدح نوش که با چرخ نهم

از ازل تا بابد ناله مستانه اوست

می گساری است که هر درد و غم و زهر والم

داشت ساقی ازل جمله به پیمانه اوست

هر کسی رند قلندروش و صافی مشرب

جرعه نوش وی و دردی کش میخانه اوست

آنکه افسانه خوبان شده در عرصه حسن

گوش آفاق پر از قصه و افسانه اوست

گرچه آئینه حق خانه ندارد ذوقی

گاه گاهی دل ویرانه ما خانه اوست

این جوابیست بر آن مرثیه کش گفت حسین

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

شاعر: میر ابوالقاسم ذوقی

*****************************

این عطش چیست در آیینه ی رود افتاده ست

داغ دریاست که برسینه ی رود افتاده ست

بوی تنهایی می آید ازاین جا فریاد

خبری نیست ازآن موی پریشان درباد

خبری نیست به جز کاکل آغشته به خون

دشت حیران شده ازبس گل آغشته به خون

سبزدرسبز گذشتند سواران غریب

سرخ درسرخ شکفته ست بیابان غریب

علم ازدست علم دار کنارافتاده ست

گیسوانش همه درخون وغبارافتاده ست

مثل گلبرگ که بردوش صبا خواهد رفت

عطر گیسویش ازاین دشت فراخواهد رفت

بعد از این دست من و دامن آن سروبلند

که سبکبارتر ازموج صداخواهد رفت

بعدازاین دریا درسوزعطش خواهد سوخت

رود تا می گذرد حنجره اش خواهد سوخت

«نفس باد صبامشک فشان خواهد شد

چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد»

بعدازاین کرببلا نیست بیابان عطش

«که زیارتگه رندان جهان خواهد شد»

چون غباری که ازاین قافله برمی خیزد

مشک لبریزعطش خاک به سرمی ریزد

مشک لب تشنه به دستان جدامی نگرد

بیرقی سبزبه چشمان خدا می نگرد

دشت سرشارقنوت است وسراپاخورشید

مات ومبهوت به این حال دعا می نگرد

ای که درحنجره ات عشق به فریاد آمد

“در نمازم خم ابروی توبا یاد آمد”

ای غبار قدمت سرمه ی چشمان جهان

وی دمادم نفس سوخته ات جان جهان

“شاه شمشادقدان خسروشیرین دهنان”

که به مژگان شکنی قلب همه صف شکنان

با صبا درچمن لاله سحرمی گفتم

که شهیدان که انداین همه خونین کفنان

شاعر: محمد حسین صفاریان

***********************************

این قوم چه شد سر ز تن تو ببریدند

بر روی تو بی جرم و گنه تیغ کشیدند؟

آخر نه به کوفه ز تو دعوت بنمودند

آخر به چه جرمی ز تنت جامه ربودند؟

خر به کدامین گنهت آب ندادند

رأس تو بریدند و سر نیزه نهادند؟

تشنه به کدامین گنهت سر ببریدند

با کشتن تو خشم خدا را بگزیدند؟

آخر به چه جرمی به تنت اسب دواندند

اهل حرمت را به اسارت بکشاندند؟

آخر به کدامین گنه ای خسرو خوبان

کردند تن پاک تو پامال ستوران ؟

با آن همه نامه ز چه پیمان بشکستند

بر خیمه گهت آب روان را ز چه بستند؟

رأست به چه جرمی به سر نیزه نشاندند

اهل حرمت در غل و زنجیر کشاندند؟

این قوم اگر مسلم و بر دین تو هستند

با سنگ جفا از چه جبین تو شکستند؟

با تیر دریدند چرا حنجر اصغر

در خون بنشاندند چرا قامت اکبر ؟

سقای خیام تو چرا تشنه بکشتند

عباس علمدار تو را تشنه بکشتند؟

شاعر: غلامعلی رجائی (زائر(

*******************

اینجا قدم قدم ، همه پیچیده بوی تو
بوی نگاه زینب و بوی گلوی تو

شنهای شعله ور شده را لمس می کنند
انگشت های القمه در جستجوی تو

اسلام را قدم زده ای سوی کفرشان
کفار قبل از این که بیایند سوی تو !

تو ماندی از زمین و نماندی از آسمان
خون از گلوت رفت و نرفت آبروی تو

من دارم آب می شوم از شرم ؛ آن زمان ـ
حتی نبوده آب برای وضوی تو

جز آسمان برای تو جایی نمانده بود
آنجا که کفر می وزد از چارسوی تو …

نام شاعر: صالح دروند

***********************

بر زمین کوبید سم اما سوارش برنخاست

شیهه زد لیکن امیر کارزارش برنخاست

شعله ور شد در جنون خشم و بهت خود ولی

راکبش آن مهربان، آن غمگسارش برنخاست

پیکرش شد جنگلی از شاخسار نیزه آه!

جز گل زخم دمادم از بهارش برنخاست

لحظه ای آسود در خواب چمنزار بهشت

کرکس درد از تن گلگون خارش برنخاست

مثل یک ابر سپید اما سترون در افق

هیچ جز آهی ز جان دردبارش برنخاست

جوی رگ هایش تهی چون گشت زیر پای مرد

زانوان خم کرد و دیگر از کنارش برنخاست

شاعر: بهمن صالحی

********************

بعد از سه روز پیکر سرخش کفن نداشت
یوسف ترین شهید خدا پیرُهن نداشت

از بس که نیزه خون تنش را مکیده بود
حتی توان و قدرت ناله زدن نداشت

در هجمۀ تواتر شمشیر و تیر و تیغ
راهی به جز شقایق پرپر شدن نداشت

از بس که پیکرش شده پامال اسبها
یک جای بی جراحت و سالم ، بدن نداشت

زلفی که شانه شد به سر نیزه صبحگاه
کنج تنور چاره به جز سوختن نداشت

در بوریای کهنه تن لاله پوش او
پیچیده شد اگر چه شقایق کفن نداشت

شاعر: یوسف رحیمی

******************

شب عاشورا

امشب شهادتنامه عشاق امضا می‌شود

فردا ز خون عاشقان، این دشت‌دریا میشود

امشب کنار یکدگر، بنشسته آل مصطفی

فردا‌پریشان‌جمعشان،چون قلب‌زهرا میشود

امشب بود بر پا اگر، این خیمه ثار الهّی

فردا‌به دست دشمنان، برکنده از جا می‌شود

امشب صدای خواندن قرآن بگوش آید ولی

فردا صدای الامان، زین دشت برپا میشود

امشب کنار مادرش، لب تشنه اصغر خفته است

فردا خدایا بسترش، آغوش صحرا میشود

امشب که جمع‌کودکان،در خواب‌ناز آسوده‌اند

فردا به زیر خارها، گمگشته پیدا میشود

امشب رقیه حلقه زرین اگر دارد بگوش

فردا‌دریغ این‌گوشوار ازگوش او وا میشود

امشب، به خیل تشنگان، عباس باشد پاسبان

فردا کنار علقمه، بی دست، سقا میشود

امشب که قاسم زینب گلزار آل مصطفاست

فردا ز مرکب‌سرنگون، ‌این سرو رعنا میشود

امشب بود جای علی، آغوش گرم مادرش

فردا چو گلها پیکرش، پامال اعدا میشود

امشب گرفته در میان، اصحاب ثار الله را

فردا عزیز فاطمه، بی یار و تنها میشود

امشب به دست شاه دین، باشد سلیمانی نگین

فردا به دست ساربان، این حلقه یغما می‌شود

امشب سر سر خدا، بر دامن زینب بود

فردا انیس خولی و دیر نصاری میشود

شاعر:  حسان

******************

بزرگ فلسفه قتل شاه دین این است
که مرگ سرخ به از زندگى ننگین است

حسین مظهر آزادگى و آزادى است
خوشا کسى که چنینش مرام و آیین است

نه ظلم کن به کسى نى به زیر ظلم برو
که این مرام حسین است و منطق دین است

همین نه گریه بر آن شاه تشنه لب کافى است
اگر چه گریه بر آلام قلب تسکین است

ببین که مقصد عالى وى چه بود اى دوست
که درک آن سبب عزو جاه و تمکین است

ز خاک مردم آزاده بوى خون آید
نشان شیعه و آثار پیروى این است

شاعر: خوشدل تهرانى

*************************

بگذار تا بمیرم و تنها نبینمت
تنها به روی سینه صحرا نبینمت

امشب بیا که بوسه زنم بر گلوی تو
شاید بمیرم از غم و فردا نبینمت

می ترسم از نگاه به گودال آن طرف
دارم دعا به زیر لب آنجا نبینمت

غم نیست گرچه بر بدنم کعب نی خورد
من نذر کرده ام که به نیها  نبینمت

امشب برای من تو دعا کن که شام بعد
بی سر به روی دامن زهرا نبینمت

شاعر: حسن لطفی

***********************

بمان که روشنی دیده ترم باشی
شبیه آینه ای در برابرم باشی

هوای خیمه من بی نگاه تو سرد است
بمان که مایه دلگرمی حرم باشی

چه شد که از ته گودال سر در آوردی
تو زینت سر دوش پیمبرم باشی

در این شلوغی گودال تنگ قول بده
کمی مراقب پهلوی مادرم باشی

تو در بلند ترین نیزه منزلت کردی
به اینت بهانه مگر سایه سرم باشی

جواب خنده دشنم به خواهرت با کیست
مگر تو قول ندادی برادرم باشی

تو آفتابی و بالای نیزه هم که شده
بمان که روشنی دیده ترم باشی

شاعر: علی اکبر لطیفیان

****************

بگذار، خون چشم تو، به اشک خود بشویم

که مگر شود میسر، نگهی کنی به سویم

بگذار، تا توقف بکنند نیزه داران

که دمی بیاد طاها، گل روی تو ببویم

بگذار، تا ببوسم ز رخت بجای زهرا

که درین سفر، برادر، همه جا بیاد اویم

بگذار، تا گلویت، ز سرشک خود کنم تر

که فشار غصه دیگر، شده عقده در گلویم

بخدا قسم که زینب، نکند هنوز باور

که تنت به کربلا و، سر توست روبرویم

لحظات وصل، ترسم، ز کفم رود حسینم

ز گزارشات هجران، تو بگوی و، من بگویم

خبر از تنور خولی، دهد این غبار رویت

تو بریز اشک و منهم، تو بشوی و من بشویم

چه کنم درین بیابان، اثر از رقیه ام نیست

تو بگرد و، من بگردم، تو بجوی و، من بجویم

چو نشانه مودت بود اشک من (حسانا)

به خدا همین مرا بس، به دو عالم آبرویم

نام شاعر:حبیب چایچیان

***************************

بیا در کربلا محشر ببین کین گسترش بنگر

نظر کن در حریم کبریا غارتگری بنگر

فروشنده حسین و جنس هستی مشتری یزدان

بیا کالا ببین مالک نگه کن مشتری بنگر

بفکر خیر امت بود وقت مرگ فرزندش

زامت کشته شد امت به بین پیغمبری بنگر

ز بی آبی بوقت مرگ آن عباس نام آور

خجل بود از سکینه یادگار حیدری بنگر

بجای آب خون پاشید شه در راه او غیرت

بدشت عشق فرمانده ببین فرمانبری بنگر

پی انگشتری ببرید انگشت شه دین را

جفای ساربان بین و اصول چاکری بنگر

زبعد شاه دین فرمانده خیل اسیران شد

مقام زینبی را بین وفای خواهری بنگر

خدا را کشته بود و خونبها میداد مشتی زر

ببین کار یزید بیحیا زشت اختری بنگر

خدا محبوب خود را غرقه در خون دید لاهوتی

نکرد این دهر را نابود صبر داوری بنگر

شاعر: ابوالقاسم لاهوتی

****************

بی تو هوای خیمه ی ما سرد می شود
رنگ رُخ سه ساله ی من زرد می شود

خورشید انعکاس وجود نجیب توست
این دایره نباشی اگر سرد می شود

این حلقه های گریه ی سردرگم و غریب
زنجیر آهنی و پر از درد می شود

دامان کودکانه ی یک دختر نجیب
بی تو اسیر آتش نامرد می شود

بر گِرد توست گردش سیاره ی زمین
هر جاذبه بدون تو ولگرد می شود

رفتی و روز روشن ما در مسیر شام
دنبال صبح ِ روی تو شبگرد می شود

شاعر: رضا جعفری

************************

به دلم باز هوای تو کند غوغایی

از غمت، گشته درون دل من بلوایی

ای شهنشاه دو عالم یا حسین ابن علی

شعله ور تر بنما این شرر شیدایی

یا حسین ای شرف هستی و هر آنچه که هست

همه جا گشته ام و نیست چو تو مولایی

یک اباالفضل تو لیلا شده، عالم مجنون

چه کسی دیده که لب تشنه بود سقایی

یا حسین! جانم اگر نیست گران لیک پذیر

مردن از داغ تو نبود سخن بی جایی

از غمت حضرت آدم به همه عمر گریست

گریه ی بر تو دهد بر دل و جان پایایی

جاودان هستی و هر آنکه بمیرد از عشق

می دهد نام نکویش به فلک پویایی

ای حسین ای شه لب تشنه تو را می خواهم

زنده کن جان مرا با نفس عیسی یی

کربلا را ز تو می خواهیم و اکنون ای یار

تو برآورده کن آن را به ید بیضایی

من عزادار تو هستم نیش ها نوش دلم

گر کند سخره مرا جاهل و هر دانایی

گریه ی بر تو حسینا عشق می زاید و شور

هر کجا هست تحول تو به حق آنجایی

ای سلاطین جهان خاک کف پای درت

فخر داری به همه چون تو گل زهرایی

مهربان تر به من ای از پدر و از مادر

می شود مست شوم با نگه شهلایی

جان عباس علمدار، همان ماه غریب

یاریم کن که شوم تا ابد عاشورایی

شاعر: هادی قهرمانی

**************************

پرسید از قبیله که این سرزمین کجاست؟
این سرزمین غمزده در چشمم آشناست

این خاک بوی تشنگی و گریه می دهد
گفتند:«غاضریه» و گفتند:«نینوا»ست

دستی کشید بر سر و بر یال ذوالجناح
آهسته زیر لب به خودش گفت: کربلاست

توفان وزید از وسط دشت، ناگهان
افتاد پرده، دید سرش روی نیزه هاست

یحیای اهل بیت در آن روشنای خون
بر روی نیزه دید سر از پیکرش جداست

توفان وزید، قافله را برد با خودش
شمشیر بود و حنجره و دید در «منا»ست

باران تیر بود که می آمد از کمان
بر دوش باد دید که پیراهنش رهاست

افتاد پرده ، دید به تاراج آمده ست
مردی که فکر غارت انگشتر و عباست

برگشت اسب از لب گودال قتلگاه
افتاد پرده، دید که در آسمان عزاست

شاعر: م. سقلاطونی

************************

بخولی بگفت آن زن پارسا

که را باز از پا درآورده ای

که در ایندل شب چو غارتگران

برایم زر و زیور آورده­ای

بهمراهت امشب چه بوی خوش است

مگر باز مشگ تر آورده­ای

چنان کوفتی در که پنداشتم

ز میدان جنگی سر آورده­ای

چو دانست آورده سر گفت آه

که مهمان بی پیکر آورده­ای

چو بشناخت سر را بگفت ای عجب

سر با شکوه و فر آورده­ای

بمرم در این نیمه شب از کجا

سر سبط پیغمبر آورده­ای

چه حقّی شده در میان پایمال

که تو رفته­ای داور آورده­ای

گل آتش است این که از کوه طور

تو با خاک و خاکستر آورده­ای

نگارنده با گفتن این رثا

خروش از ملایک درآورده­ای

شاعر: مرحوم نگارنده

 

کلیدواژه ها : ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,

این خبر را به اشتراک بگذارید :